طرح

 

                  من ديو ام؛

 

                  تو بويی از آدميت نبردی!

 

 

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
darya

و شايد همه ما از دغدغه زنده بودن پر.....................ياحق

لرگاني

سلام.... دو گانه‌ی آدم/ ديو و تقابل دو سويه‌ی خير / شر در شعر شما اساسن واژگونه شده و اين وارونه‌گی در به سخره گرفتن ارزش‌ها که خاصه در دوره‌ی پسامدرن به عرصه‌ی انديشه وارد شده‌است خودش را در شعر (طرح) زيباتان باز می‌يابد... توفيق‌تان روزافزون.

مجتبی (ف)

اقا ظاهرا کسی نميتونه کشف منو بکنه... نميگم لو نره

تیرداد

سلام فرزاد ... شعر از دو صدا تشکيل شده ... صدای اول که ديو بودن را اقرار می کند و با خود معنای آدم نبودن را می رساند ـ عدم آدم بودن مثالی نمونه اش برای فهم همين که ميگم : فرزاد تو آدم بشو نيستی ! ـ و صدای دوم که می گويد تو آدم نيستی ... آنچه که صدای دوم می گويد در صدای اول مستتر است پس سطر دوم اضافه است ... اما از زاويه ای ديگر کار تاويلات ديگر می گيرد که نشان می دهد می تواند سطر دوم حاضر باشد ... بااحترام : تيرداد راد

saied

سلام ..دعوت نشده آمدم تا بگويم كه هنوز ..... (( من هم ....)) ...... رد ميشدم از گذر گاه خودم در حيراني مجاور بودن طبيعت وماورا طبيعت ؛ مجاور بودن انسان وديو ؛ به ياد مولانا كه چه زيبا گفته : بوي آن دلبر چو پران ميشود // آن زبانها جمله حيران ميشود ........ اين رازها را نه تنها نميدانيم بلكه در هنگام ورود به آنها به عرصه رازداني يا تزاحم يا پارادوكسي عملي مواجه ميشويم ؛ خيلي خواستند پرده برداري كنند اما .....من ديوام ؛ .....اصل من از آن عالم ماوراست ؛ آنجه از من انساني نظاره گريم يك صورت اسنت وحقيقت به قلمرو ديگري متعلق است ...و ديو از تبار فرشتگان ؛ از نوع منفور ذهني آن ؛ پس من ميتوان تجلي باشد از فرشته هاي( خوب وبد ) و تو .....تو بويي از آدميت نبردي !...

saied

ادامه .....تو بويي از آدميت نبردي !... آن پناهم من كه مخلص هات بوذ // تو اعوذ آري و من خود آن اعوذ......من هم از آنجا ميآيم كه تو در هنگام گرفتاري بدانجا پناه ميبري ....باز هم فرازي ديگر...خود بنه و بنگاه من در نيستي است // يكسواره نقش من پيش ستي است ....راز آلود بودن من از اين سو هستش كه ..هم هلالم هم خيال اندر دلم ... هم عيني ام وهم ذهني ؛ هم دروني و هم بيروني .....اين تقابل ميان منيتها وآدميتها در شعر شما زيباست ؛ ادراكات ما مثل سواراني هستند كه بر خرهاي لنگ منيت سوارند وطي طريق ميكنند

saied

ادامه ...و آن واقعيت لطيف وراز آلود مثل تير پران و پر شتابيست كه از حس وذهن ما سبقت ميجويد ........( من ديو ام ؛ و تو بويي از آدميت نبرده اي ! ).. من كه گويم تو كه من هم نا كجاست // لحظه هاي ديو هايم پر زدن با من كجاست //.من نشستم در ميان من خود دامن كشان ؟ // ديو باشم يا كه آدم بر پيشانيم بخوان // پر زدن در آدميتها چه روست // قصه ديو وپري و آدمي كه مو به موست ..........طرح در خور تعمقي بود كه با توجه به طولاني شدن نظرم در كشيده شدن باز هم مطلب باقيست به قدمت تاريخ ....دستتون پربار

مجتبی (ف)

از پَت به مَت ..صدا مو داری ؟؟ بابا خودمو عشق است.. نظراتشون قابل تاءمل هستا.. ولی...........

afdesta

سلام عزيز...زيبا بود... ( من نمی تونم مثل دوستاتون نظر بدم. من فقط حسم رو راجع به نوشته هاتون می گم !)