.

.

.

«چشمه ی قند»

گفتاری درباره ی طنز شعر حافظ

کنون که چشمه ی قند است لعل نوشینت

سخن بگـو و ز طوطی شکر دریغ مدار

 

طنز آمیخته با شعر حافظ از موضوعات مورد علاقه ی حافظ پژوهان متاخر است. در این عرصه می توان از کتاب «مکتب حافظ» استاد منوچهر مرتضوی یاد کرد که با عنوان "مقدمه ایی بر حافظ پژوهی" گشاینده ی این باب به روی محققین بوده است و همچنین از مقالات وزین استادانی چون خرمشاهی و شفیعی کدکنی که هر یک برگ زرینی بر این فصل افزوده اند[1].

1

طنز حافظ را می توان از یک سو به ماهیت ایهامی و ابهامی زبان شعر او باز گرداند و از سوی دیگر به ذهن نقاد و تیزبینش که با صداقت و خلاقیت، چون جامی جهان نما احوال روزگار خویش را بر ما عرضه داشته است. این دوسویگی را البته میتوان در كاركرد اجتماعی زبان ایهامی جمع كرد؛ چرا كه ماهیت ایهام را بدون در نظر گرفتن بعد اجتماعی آن كه مبنایی روانی دارد، نمی توان مورد شناسایی قرار داد. ظهور سخن ایهامی در جامعه ی پر خطری كه آلوده به تظاهر و سیاست است، كاركردی امنیتی برای قایل آن دارد تا در سایه ی تاویل، ضمن پاسداشت عقاید و حفظ موضع اعتراض، از پذیرش مسئولیت گفته ها و تبعاتش طفره رود. نمونه ی این كاركرد اجتماعی ایهام در اقوال منقول از ابن جوزی مشهور است كه می كوشید تا گرایشات شیعی خود را از این طریق پنهان سازد[2]. اما این گونه سخن در پرده گفتن ها، برای حافظی كه اعتقاد و انتقادش از گرایشات فرقه ایی فراتر رفته و با بنیاد شریعت متظاهر سر ناسازگاری داشته است، مسلماً كاركردی حیاتی تر خواهد داشت.

واژه ی طنز (مترادف Irony) در شعر حافظ، باید بنابر خصوصیات ذهن و زبان او و بویژه نوع كاربرد آن در فرهنگ معاصر وی مد نظر قرار گیرد، نه به معنی آنچه که امروزه از آن منظور و انتظار داریم. از اینرو با برابر دانستن آن با ملاحت و شیرین زبانی، می توان بر وسعت طنز حافظ افزود؛ وسعتی كه در فهم تك تك ابیات شعر او می باید مطمح نظر باشد. حافظ خود واژه ی طنز را یکبار در اشعارش به کار برده است که ظاهراً معنی استهزاء و طعنه ایی توام با شیرین زبانی را افاده می کند:

در نیل غم فتاد، سپهرش به طنز گفت     الان قـد نــــــدمــتَ و ما یَنفــع النـَــدَم

( دیوان حافظ / غزل 312 )

حافظ شاعری ایهام گوست و هر ایهامی حتی ساده ترین نوع آن، خواه ناخواه مایه ای از طنز را در خود نهفته می دارد:

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد     قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

( غزل 178 )

این شیخ شدن محتسب، از یک جهت به زاهد شدن او نظر دارد که اگر روزگاری پا به پای قصه ی بدنامی حافظ در هر سر بازاری می گشت اکنون در گوشه ی خانقاهی به طاعت نشسته، و چنان به عبادت خود مشغول و مغرور گشته که فسق و فجور گذشته اش را از یاد برده است. اما از آنجا که محتسب شعر حافظ را تاب مستوری نیست، می توان شیخ شدن را به پیر شدن و ناتوانی از بازار گردی هم تعبیر کرد و ابتلایش به عارضه ی فراموشی.

از ویژگی های جالب ایهام حافظ، بسط و غلبه آن بر کل بیت است. واژگانی که چه بسا به خودی خود چند پهلو نیستند، در رابطه با عناصر مختلف بیت معانی گوناگون می یابند و موجب زایش یا تداعی مضمون های متعدد می گردند؛ چنانچه میتوان گفت كه فهم معنی بیت در گرو کشف آن ایهام می باشد. اینگونه ایهام ها در برابر ایهام واژگانی، ایهامی ساختاری را شكل می دهند كه تنها در بافت یك بیت ماهیت خود را آشكار می كنند. به این بیت توجه کنیم:

دعـای گوشـه نشیـنـان بلا بگـردانــــــــد     چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری

( غزل 452 )

گوشه نشینان در میانه و معرض دید نیستند، از اینرو میان گوشه نشینان و با گوشه ی چشم نگریستن به ایشان تلازمی هست. در این صورت، بیت چنین معنا خواهد شد که حافظ در خطاب به معشوقش بگوید:«ما معتکفان مستجاب الدعوه را اگر به گوشه ی چشم عنایتی بنگری، دعاگو و بلاگردان خود خواهی کرد»؛ معنایی بی روح و توام با لاف کرامات و مقامات. اما فراموش نکنیم که حافظ تواناست تا ناقابل ترین واژگان را مستعد ایهام کند؛ لذا گوشه نشینان را می توان به آنان که در گوشه ی چشم یار نشسته اند هم معنا کرد. حافظ که به قول خود همیشه هواخواه خدمت و دعاگوی دولت یار است به طنزی لطیف می گوید:«اگر تو ما را نه در چشمت، بلکه حتی در گوشه ی چشمت هم بنشانی و ما را گوشه نشین کنی، به حکم آنکه دعای گوشه نشینان مستجاب می شود دعاهای پیوسته ی ما نیز در حق تو عاقبت به اجابت خواهد رسید»؛ و می کوشد تا بدین حیله راهی به دل دوست بیابد.

گستره ی دامنه ی ایهامات شعر حافظ از سوی دیگر وابسته به مهارت او در ابداع و استعمال استعارات است. دو نمونه ی جالب در این مورد، یکی آنجاست که سر پر خیال و سرمست خود را به خمخانه ای تشبیه می کند که باکی از شراب ندارد و اینگونه سراسر بیت را ایهام می بخشد:

ما را ز خیـال تو چـه پـروای شراب است     خم گو سر خود گیر که خمخـانه خرابست

( غزل 29 )

و دو دیگر، آنگاه که به حکم ﴿ انّهم لَفی سَکرَتهم یعمَهون ﴾ ( سوره ی حجر/ آیه ی72 ) مردمان را مست و خراب می داند و جهان را به خرابات مانند:

هر که آمـد به جهان نقش خـرابی دارد     در خرابات بگوئید که هوشیار کجاست

( غزل 19 )

این طنز نهفته در ایهام را حتی می توان در سوزناکترین ابیات شعر حافظ هم جستجو كرد:

عـدو چــو تیـغ کشـــد من سپـر بینــدازم     که تیغ ما به جز از ناله ای و آهی نیست

( غزل 76 )

این شیرین زبانی حافظ انکار کردنی نیست که تیغ و آه را بر این وجه که هر دو کشیدنی اند، معادل و مترادف هم قرار میدهد.

ابهام های شعر حافظ نیز چنین خاصیتی دارد که با طرح سوال و جوابهایی، مخاطب را به سرچشمه ی مبهم و مملو از گوشه و تعریض خود راهنمائی می کنند، در حالیکه اگر بدون دقت نظر به آنها نگریسته شود ممکن است حتی زائد به نظر آیند:

برو معالجه ی خود کن ای نصیحت گو     شراب و شاهد شیرین کرا زیانی داد؟

( غزل 113 )

ظاهر کلام با توجه به شناختی که از ذهنیت حافظ داریم ایجاب می کند که مصراع دوم را از جنس استفهام انکاری بدانیم؛ یعنی حافظ معتقد است که شراب نوشی و شاهد بازی کسی را زیان نمی دهد و دلیلی برای ترک آن نیست؛ اما ابهامی در ذهن مخاطب باقی است و آن اینکه چرا حافظ شخص نصیحت گو را به معالجه کردن خود توصیه می کند؟ اینجاست که ابهام شعر طنز لطیفی را آشکار می سازد: احتمالاً این نصیحت گویان که به قول حافظ «چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند»، از شراب و شاهد شیرین زیانی دیده اند که باید بروند و خود را معالجه کنند! گویی از بدی بختشان، شراب و شاهد به مزاج ایشان نساخته و از اینرو به طبیب و علاج نیازمند شده اند. حافظ در بیتی دیگر، برای این مستی توام با ناراستی واعظان شهر چنین حسن تعلیل می آورد و مست بودنشان را چنین تعریض می زند:

اگـر ز مـردم هشیـاری ای نصیـحت گـو     سخن به خاک نیفکن، چرا که من مستم

( غزل 315 )

اینگونه ابهامات را باید غیر از کج تابیهای زبانی که ناشی از ساختار دستوری و نحوه ی قرائت شعر است مورد بررسی قرار داد، چرا که بیشتر به فهم مخاطب از متن مربوط است تا ساختار خود متن[3]. به صفت «جهان بین» در این بیت توجه کنیم:

خـاک ره آن یـار سفـر کـرده بیـاریـد     تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

( غزل 89 )

این صفت که ذکرش مسلماً نه زائد بلکه ضروریست، در ارتباط با «یار سفر کرده» می تواند معنازا باشد. جهان دیدگی نتیجه ی سفر کردن است؛ از اینرو حافظ اضماراً بیان می دارد که چشم او نیز جهانگرد و جهان بین بود و یار می توانست با نشستن در چشم او، در عین اقامت به سیر و سفر بپردازد. پس بر این اساس چشم جهان بین که در ظاهر به معنی چشم بیناست، ایهام می یابد: چشمی که اهل بصیرت و معرفت است/ چشمی که جهانگرد [شاید برای یافتن یار سفر کرده] است. جالب آنكه این ابهام را در صریحترین ابیات حافظ هم می توان مشاهده كرد:

در نظر بازی ما بی خبـران حیرانند     من چنینم كه نمـودم دگر ایشان دانند

( غزل 193 )

حقیقتاً هم بسیاری در شناخت مقام حافظ حیرانند؛ حیرت میان ظاهر و باطن و میان بود و نمود او. این حیرت را زمینه ایی تاریخی هم تشدید می كند؛ عارفانی چون فخرالدین عراقی كه در نظربازی خود جلوه ی الهی را می جستند. اما حافظ مخاطبانش را در این حیرت نمی پسندد و با صراحت می گوید من حقیقتاً همانگونه ام كه در ظاهرم می نمایانم، دگر خود می دانید كه حجت ظاهرم را باور كنید و یا نظربازی ام را به لاطائلات عارفانه تاویل كنید. این بازگشت به ظاهر، در اجتماع بیماری كه آلودگی نفسانی را تا بطن طریقت نفوذ داده است، به اعتقاد من از دردشناسی و دواطلبی حافظ خبر میدهد.

2

مهمترین موضوع طنز حافظ را دین ستیزی بی محابانه ی او دانسته اند و چنانچه استاد شفیعی کدکنی تذکر می دهند، در نقیضه گویی های طنازانه ی حافظ کمتر می توان عنصری از عناصر مذهبی را (اعم از عقاید کلامی چون معاد و بهشت و دوزخ؛ اعمال عبادی و ملزومات آن مانند نماز و روزه و تسبیح؛ و مفاهیم اخلاقی نظیر ریا، عجب و...) نیافت، اما حافظ در حرمت [تابو] شکنی از مقدسات دینی، گاه به حریم خطرناکی گام می نهد و بهانه ساز کسانی می شود که او را به کافرکیشی و کفر اندیشی منسوب می کنند:

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند     اشـهی لـنـا و احـلی من قبـلـه الـعــذارا [4]

( غزل 5 )

این هتک حرمت جسورانه ی حافظ از همان نخستین برگ دفتر دیوانش، معتقدان او را به حیرت و تفکر وا می دارد که چگونه باید چنین ابیاتی را معنا کرد تا به حریم مقدس شرع بی حرمتی نشود:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید     که سـالک بی خبـر نبود ز راه و رسم منـزلها

( غزل 1 )

مسلماً حافظ از ما نمی خواهد که جام می را بر روی سجاده بریزیم، بلکه مراد او، جواز می نوشی بر سر سجاده و در وقت نماز است؛ چنانچه اگر در حال مستی شرابی هم بر سجاده ریخت باکی نباید داشت[5]. این حافظ که به اذعان خود نکته بین دقیق قرآنی است مسلماً از تقابل این فتوای خود با آیه ی صریح قرآن آگاه است که می فرماید:﴿ لاتَقربُوا الصَّلاهَ و انتـُم سُکاری ﴾ در حالی که مستید به نماز نزدیک نشوید. ( سوره ی نساء/ آیه ی43 ) او این جایگزینی حال مستی با حالت نماز را در بیت دیگری رندانه تر بیان می دارد:

"وقت" عـزیـز رفـت بــیــا تـا "قضـا" کنیــــم     عمری که بی "حضور" صراحی و جام رفت

( غزل 84 )

اما آیا حقیقتاً لازم است که این گونه طنز گویی ها را به این مباحث فنی دینی ـ کلامی کشاند؟ آیا نباید نصیحت نظامی را شنید و در شعر و فن او نپیچید؟ مگر حافظ میراث دار آن مکتب شعری نیست که آیات دهشت ناکی چون این آیه ی  قرآنی را كه می فرماید:﴿ و تَرَی الناسَ سُکاری و ما هم بسُکاری و لکن عذابَ اللهِ شدیدٌ ﴾ و [روز قیامت] مردمان را مست بینی درحالی که مست نیستند، بلکه عذاب خداوند شدید است. ( سوره ی حج/ آیه ی2 )، با چنین مضمون عاشقانه ایی تلطیف میکند:

سـرمست زییم و مسـت میریم     هم مست دوان دوان به محـشر

( دیوان شمس/ غزل 1055 )

در مورد این بیت حافظ نیز آیا نباید بجای تقابل اندیشی میان نماز و مستی، فهم آن را در نگاه نکته سنج حافظ به سجاده ی بیرنگ زاهدان ریاکار جست؟ سجاده ایی که از بس به آب ریا و تعصب و وسواس شسته شده (سجاده آب کشیدن) که دیگر رنگ و رو باخته و بیرنگ گردیده است؛ و این لطیفه ایست که شاعر معاصر، سهراب سپهری با دقت بی نظیر خود آنرا در می یابد و چنین به شعر می کشد:

کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد. ( هشت كتاب/ صدای پای آب/ ص280 )

پس این رنگین کردن سجاده، به دست آوردن حرمت بر آب رفته است. این سجاده در ستیزی که حافظ مشربان در طول تاریخ با نمادهای متظاهرانه ی دینی داشته اند، همواره از رنگ پذیری ناچار بوده است؛ حال زمانی به رنگ شراب و زمانی به لکه ی هسته ی زردآلو. پس می بینیم که گاهی ممکن است جدی گرفتن بیش از حد حافظ و عدم توجه به بنیان طنز کلام او ما را از مقصود شعر باز دارد. شاهد این مدعا را می توان در این بیت مناقشه برانگیز یافت:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت     آفریـن بر نظر پاک خطاپوشش باد

( غزل 105 )

حتی اگر سخن حافظ شناس گرانقدر، جناب آقای خرمشاهی را بپذیریم که حافظ ذهن فلسفی ـ کلامی پیشرفته ایی داشته، باز باید در این سخن ایشان تامل کرد که «حافظ در این بیت به کل پیشینه ی مساله ی شر و عدل الهی اشاره دارد.» پیوند این بیت با مساله ی دیرینه ی شر که بسیاری از عاقلان را سرگردان این دایره کرده، و همچنین تحقیق در پیشینه ی تاریخی آن و ذکر آراء گوناگون در این باب، نهایتاً ما را به دراز اندیشی هایی وا می دارد که چندان گره از معمای بیت نمی گشاید[6]. اما اگر بجای این مباحث فلسفی ـ کلامی، تنها طنز حافظ را جدی بگیریم آنگاه می توانیم از دریچه ی دیگری هم به این بیت بنگریم:

نخست باید توجه داشت که در جهان شعر حافظ، تحقیق در معمای هستی فسون و فسانه است، از اینرو او به جای راز دهر جستن و به حکمت این معما گشودن، حدیث مطرب و می می گوید و چیزی را خوشتر از فکر می و جام نمی داند. وی جای گره از سپهر گشودن، ترجیح می دهد که گره از دل بگشاید:

گـره ز دل بگشـا وز سـپهـر یاد مکن     که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

( غزل 101 )

او راز دهر را در می صاف می جوید و سرّ حکمت را از فلاطون خم نشین شراب می پرسد. حافظ حتی اگر صاحب گنج حکمت باشد هم تا خراب (مست) نشود آن را آشکار نمی سازد:

شـرابـم ده و روی دولت ببین     خرابم کن و گنج حکمت ببین

حال باید پرسید که برای چنین شخصی که با داشتن هزار عقل، صلاح را در مستی می داند؛ و برای چنین طرز تفکری که به این سادگی حکمت و معرفت را به مطایبه می گیرد، چه اهمیتی دارد که فلسفه ی شر چیست و یا در عالم آفرینش شری هست یا خیر؟ مگر آنگاه که در دیوان او می خوانیم:«بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد»، انتظار داریم که مانند لایب نیتس در اثبات مونادش اقامه ی دلیل فلسفی کند؟! مسلماً خیر، بلکه استدلال حافظ دلیل تراشی است برخاسته از نکته دانی و بذله گویی او:

بـعـد از اینـم نبــود شـائبـه در جـوهـر فـرد     که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است

( غزل 68 )

و همینکه استدلالش را خوش می خواند نه متقن، آشکارا نشان می دهد که نظر حافظ به امثال این مسائل فلسفی از جهت حسن شناسی (Aesthetic) است. پس از چنین کسی که در اندیشه ی خود همواره از رویارویی با دریای ناپیدا کرانه ی هستی می گریزد و به کشتی می پناه می برد، می توان انتظار داشت که از تمام قصه ی خیر و شر عالم صنع هم به خطا و صواب فعل خود بسنده کند، و این نکته با لاادری گرایی که به گفته ی استاد مرتضوی، از خصوصیات جهان بینی رندان است موافق تر می نماید. به بیان دیگر، باید از خود پرسید که وقتی پیر دردی کش حافظ می گوید که در عالم هستی شری نیست و اساساً اندیشه ی نیک و بد، زشت و زیبا و خطا و صواب ساخته ی آفریدگان است نه اقتضای آفرینش، رند عاشق پیشه و شراب خواره و بدنامی چون حافظ که معتقد است تمامی این هنرها (خطاها) را به میراث فطرتش یافته، از این سخن چه فهمی خواهد داشت؟ او در بیتی جواب را می گوید:

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان     هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

( غزل 203 )

چنانچه اگر به شخص خطاکاری ـ بویژه اگر رند هم باشد ـ بگوییم که هیچ فعل خطایی در جهان وجود ندارد، مسلماً او هم به جای چون و چرا در فلسفه ی وجودی شر، چون حافظ به رای و نظر لطف ما آفرین خواهد گفت که با این سخن خود، خواه ناخواه وی را از خطا پاک دانسته ایم و خطایش را پوشانده ایم؛ و این مصادره به مطلوب سفسطه آمیز به شیطنت حا

/ 7 نظر / 82 بازدید
zahra

سعيد

بادرود فرزاد عزيز بسيار لذت بخش بود . خواندن تحليل و تاويلات موشکافانه ای که ارائه داده ای . در باب پست قبل هم مثل هميشه با دقت نظر مخصوص به خود نگريسته ای . با بيشتر گفتارت همراهم اما در باب قسمتی که گفته ای ... اولا حقانيت اسماء الهی و حقانيت مسائل اخلاقی اثبات شده است . با قسمت اخلاقی موافقم اما الهی اثبات علمی نشده هر چه هست فعلا بر پايه درک شهودی و علم لدنی استوار است . واقعا نيک گفته ای اگر انسان در زندگی خويش همان ارامشی را که در سايه سار درختی سر سبز در کنار جويی از اب روان را ميداشت . ديگر شايد بدنبال منبعی الهی برای پوشش کاستيهای خود نميگشت . و بر زانوی خود تکيه ميزد . الهی به مدد خود

یادآوری

آنقدر غرق شدی در کلمات که واژه خودت را به متن هات سپرده ای. ساده تر : خودت را فراموش کرده ای !

برای زهرا هم تردید داری؟

فرزاد اقبال

لطفا این دوتا کامنت آخر رو نویسنده اش بیشتر توضیح بده بهم. ممنون

خاک کوی دوست

سلام به دنبال نقدی بر معجزه آب به وبلاگ شما رسیدم. انصافاً از نقدتون لذت بردم. با اجازه لینک وبلاگتون رو در متنی که در وبلاگم نوشته ام قرار میدم.