نقد فيلم مارمولک (۲) - سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

سه‌شنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

نقد فيلم مارمولک (۲)

حجت الاسلام احمدی اگر چه چند زمانی در اوایل فیلم ظاهر می شود، اما حضور فکری خود را با فراری دادن رضا مارمولک تا آخر فیلم حفظ می کند. به یاد بیاورید زمانی را که حاج آقا احمدی لباس هایش را در جلوی چشم رضا مرتب می کند و به بهانهء دوش گرفتن به حمام می رود و مشغول تلاوت «دعای فرج» می شود. دعای فرج وجهی دوگانه دارد. این دعا را هم برای آزادی زندانیان( > رضا مارمولک) می خوانند و هم برای فرج امام زمان. اجابت این دعای حاج آقا احمدی، در آخر فیلم به بهترین نحو خود را نشان می دهد. در روز نیمهء شعبان و در بحبوحهء انتظار شیعیان برای ظهور امام زمان، رضا با به دست آوردن آزادی معنوی، به همان اسارت سابق خود باز می گردد. همچنین می توان ارتباطی دیگر را میان نقش تفکر حاج آقا احمدی و امام زمان یافت؛ چرا که در روایات وارد شده که امام زمان با هر فرقه ایی با کتاب خودشان داوری خواهد کرد و این به نوعی با تفکر کثرت گرایی (پلورالیزمی) همخوانی می یابد. این همخوانی را در فیلم هنگامی مشاهده می کنیم که مامورین انتظامی، رضا مارمولک را سوار ماشین می کنند و در همان لحظه، صدای آواز خوان داخل مسجد بر روی تصویر پخش می شود. آوازی فولکلوریک (عامیانه) عاشقانه به زبان ترکی که هم حدیث عشق مردم به حاج آقا احمدی ( رضا مارمولک) است و هم انتظارشان را برای ظهور منجی می رساند:

 

 کوچه لـَرَ سو سَپمیشَم ( کوچه را آب پاشی کرده ام )

یار گـَلَندَ توز اولماسین  ( تا وقتی که معشوقم می آد، غباری بر نخیزد )

اِلَ گـَلسین، اِلَ گـِتسین ( و چنان آهسته بیاید و  آهسته برود )

آرامیزدا سُز اُلماسین .. ( که حسودان، میان ما حرفی در نیاورند )

 

و این بخش شعر با تصویر رفتن رضا مارمولک تطبیق می یابد؛ در حالی که اهل مسجد به پشت سر خود بر می گردند و رفتن رضا را تماشا می کنند:

 

 یاریم گدیب، تـَک گالمیشام ( معشوقه ام رفته است و من تنها مانده ام )

نـَه گـُزَلدی شیرین جـانیم ( چه زیباست آن جان شیرینم )

نـَه عزیزدی گـُزَل جانیم ( چه عزیزست آن جان زیبایم )

 

این تفکر کثرت گرا به خوبی در میان اهل روستا جواب می دهد؛ چرا که آنها به معایب و مضرات نگاه تک بعدی به دین پی برده اند و در تطبیق این دین تک بعدی با دنیای خود سرگردانند (چنانچه مسجد از نمازگزار خالی شده بود). نماد این سرگردانی مردم را در طرز موی غلامعلی ( فرزند حاج فضلی) می توان یافت. غلامعلی را از اولین لوکیشن فیلم تا آخر، مشغول شانه کردن موی خود می بینیم. هنگام آمدن به مسجد فرق را از کنار سر باز می کند و هنگام رفتن به دیدار دوست دخترش، از وسط. غلامعلی میان این دو طرز شانه کردن مو سرگردان است و این سرگردانی یکی از مبانی تفکر کثرت گرایی را نشان می دهد:«ابهام ذاتی دین». این سرگردانی نه تنها در موی غلامعلی، بلکه در تضاد آن، یعنی سر کچل مرد تاجر داخل قطار هم خود را نشان می دهد. به این بخش فیلم توجه کنید:

مرد تاجر کچل در حالیکه می خواهد وضو بگیرد، از حاج آقا احمدی (رضا مارمولک) می پرسد:  حاج آقا! می گن مسح رو باید تا رُستنگاه مو کشید؛ من تا کجا بکشم؟

و رضا چه جالب این ابهام دینی را روشن می کند: همون جایی که رستم کشید، عزیز برادر!

پس می بینیم که این ابهام دینی نه دست از سر زلف غلامعلی بر می دارد و نه دست از سر کچل تاجر؛ به عبارت دیگر این نماد می رساند که دین ذاتا درد سر زاست و همین مطلب، یکی از انگیزه های قوی برای گرایش به سمت کثرت گرایی دینی است. نماد دیگر این سرگردانی، در زمانی است که رضا به دنبال آدرس جعل کنندهء پاسپورت (>آقای معتزلی) می گردد؛ و این در حالی است که شهرداری ترتیب کوچه ها را به علت تغییر نام برخی از کوچه ها به اسم شهدا بر هم ریخته است و مردم را سرگردان کرده است.

یکی دیگر از مبانی پلورالیزم دینی را در این بخش فیلم شاهدیم:

مجتبی( دوست غلامعلی که مرتب سوال می پرسد): مسئلهٌ!

حاج رضا: بله.

مجتبی: حاج آقا قطب شمال شیش ماه شبه، شیش ماه روز؛

حاج رضا: عجب!!!

مجتبی: چه جوری میشه نماز خوند؟؟

حاج رضا نگاهی با به مجتبی و حاج فضلی: یه جوری آدمو نگاه می کنین که انگار بیلیط شمس العماره ( ترمینال سایق) دستتونه و میخاین برین قطب شمال.

این جواب حاج رضا با تمام سادگی و طنزش حاوی نکتهء مهمی است و آن «انتظار از دین» است. یعنی انتظار و سوالات ما از دین، در نوع نگاه ما به آن موثر است. به عبارت دیگر باید ریشهء نگاه تک بعدی به دین را در انتظار بیجا (> جا به معنی زمان و مکان کنونی) از دین جویا شد. رضا مارمولک با این جواب، در حقیقت امثال حاج فضلی و مجتبی را از افراط و تفریط باز می دارد و آنها را به سوالات و مشکلات امروز متوجه می کند.  

این دین که در فرایند عرفی شدن، به دلهای اهل روستا وارد شده است، قادر به اعجاز است. اعجازی که در عرض مدت کوتاهی حال و هوای روستا را دگرگون، و مسجد محل را مملو از نمازگزار می کند. در صحنه ایی از فیلم که چند جوان مشغول چراغانی کردن محله هستند، حاج رضا بی خبر از همه جا می پرسد:

-  چه خبره، ان شاء الله؟

-  نیمهء شعبانه دیگه، حاج آقا.

-  به به! چه «حالی بکنیما».

-  «زیر سایهء شما» حاج آقا.

این صحنه بسیار گویاست و حاوی پیام مهمی می باشد. مردم تحت فشاری که در گوشه و کنار اماکن عمومی شهرها این شعر را می نگارند:

دل میرود ز دستم، صاحبدلان خدا را     ما انقلاب کردیم؛ یا انقلاب ما را

حال می بینیم که چگونه، تنها با کوچکترین تغییر تفکر دینی به سمت کثرت گرایی (آن هم تنها در حوزهء مذهب شیعی، نه تمام ادیان) حاضرند با جان و دل زیر سایهء امثال چنین حاج آقاهایی حال بکنند و به فشارهای انقلاب تن دهند (بی ادبی مرا ببخشید؛ اما به گمانم این صحنه باید مورد توجه قرار گیرد).

برای پرهیز از طولانی شدن نقد، از تجزیه و تحلیل بیشتر نمادها و شخصیت های فیلم می گذرم و می خواهم به موضوع اصلی فیلم از دیدگاه خود بپردازم.

همانگونه که در جریان نقد، شخصیت رضا را در تقابل و تضاد دو شخصیت آقای مجاور و حجت الاسلام احمدی حل کردم، حال می خواهم از این تقابل دو گانه و متضاد، وحدتی یگانه را بیرون بیاورم و مدعی شوم که نه در بطن فیلم ( و نه در جامعهء امروزمان و گرایش های چپ و راستی آن) هیچ تضاد و تقابل ذاتی وجود ندارد و این تقابل ظاهری فریبی بیشتر به نظر نمی رسد. این وحدت در فیلم همان حضور خداوند ( خدا محوری = اکازیونالیزم) در جای جای فیلم و بویژه در همان اتفاقات همزمان ( مقولات همزمانی) است که در ادامهء نقدم به تجزیه و تحلیل آن خواهم پرداخت.

 

... ادامه دارد 

 

 

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]