نقد فيلم مارمولک (۱) - سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

نقد فيلم مارمولک (۱)

چند روز پيش فيلم مارمولک، ساختهء کمال تبريزی (نسخهء بدون سانسور ) دستم رسيد و تا امروز چندين بار اين فيلم رو ديدم. من اهل فيلم ديدن نيستم، اما فکر می کنم مارمولک فيلمیيه که ارزش چندين بار ديدن و ساعت ها حرف زدن رو داره. من قصد حرف زدن در مورد اين فيلم رو ندارم، بلکه ميخام به عنوان يه متن، خود فيلم رو وادار به حرف زدن کنم. روش بازجويی من هم - همونجور که توی وبلاگ آواز پر چلچله ها ديدين - مشخصه: تجزيه و تحليل هايی جزيی که ما رو با قراينی موجه، به کليت يه اثر هنری برسونه.

از فيلم مارمولک استقبال خوبی شد، هم از طرف گروه موافق و هم از طرف گروه مخالف؛ و همون جور هم که انتظارش می رفت، دو گرايش در صف اين استقبال کننده ها مشهود بود: يه عده، فيلم رو انعکاسی از واقعيت روزمرهء جامعه دونستند(که من اين ديدگاه رو اصطلاحا، رئاليستی می گم) و عده ای هم با تاکيد بر اغراق ها و بدآموزيهای فيلم، و پيش کشيدن مسايل حاشيه ای - مثل هتک حرمت لباس و وجهء روحانيت - فيلم رو نمايی غير واقعی ( ايده آليستی به معنای منفي) از موضوعی حساس دونستند که مستقيما با علايق دينی مردم در ارتباطه. مطمئنا از هر کدوم از اين دو ديدگاه متناقض، ميشه مايه هايی رو توی فيلم پيدا کرد، اما اونجور که من اين فيلم رو ديدم و سعی خواهم داشت در طول مقاله شما رو هم متقاعد کنم، نه جنبهء ايده آليستی اون ما رو به فهم ساختار متن می رسونه و نه جنبهء رئاليستی. از نظر من اين فيلم نمای کاملی از يک اتفاق فرا واقعيتييه ( سور رآليستی) که صورت ساده اش رو قبلا هم در فيلم«ليلی با من است» از همين کارگردان شاهد بوديم. اين اتفاقات سوررياليستی - که کارل گوستاو يونگ، روان شناس مشهور به مقولهء همزمانی (Synchronicite)تعبير می کنه - مايهء دوام و جذابيت تمام مذاهبه؛ چرا که هاله ای از رمز و راز رو به دور دين می کشه تا انسان مذهبی برای هميشه ميان مقولات پارادوکسی مثل جبر و اختيار، حکمت و اتفاق، خوف و رجا و خير و شر و ... سرگردون - و البته ثابت - بمونه. همون وضعيتی که ما هم در طول تماشای فيلم تو اون سهيميم: جريان کلی فيلم، مجموعه ای از اتفاقات بی هدفه يا حکمت و منظوری رو تو خودش داره؟( يکی از دوستان که متوجه اين اتفاقات همزمان نشده، بعضی از اونها رو به عنوان نکات منفی فيلم فهرست کرده). / رضا مارمولک يا همون حاج رضا، در دنبال کردن اين اتفاقات مجبوره يا مختار ( در فيلم «ليلی با من است» شاهديم که اين اجبار ضمنی، در آخر فيلم تبديل به اختياری آشکار ميشه)؟ / و در آخر اينکه کاراکتر های فيلم، مخصوصا رضا مارمولک آدمای خوبين يا بد؟!! يا تاثيرات خوبی در مخاطب دارن يا بد؟!

هيچ کدوم از ما نمی تونيم به اين سوالات جوابی يقينی بديم و درست همين مطلب، سبب ايجاد دو گرايشی ميشه که در اول مقاله اشاره کردم. مخصوصا اگه توجه داشته باشيم که محتوای تناقض آميز فيلم، در فرمی طنز گونه ارايه شده و ماهيت طنز هم چيزی جز جمع نقيضين نيست. از اين جهت، من فيلم مارمولک رو يه فيلم صد در صد دينی می بينم که تقويت کنندهء ريشه های «ماورايي» دينی يه؛ ريشه هايی که در ميان فرقه های مختلف ديني، بيش از همه در ميان عرفا شکل گرفته؛ از اين جهت، اواخر فيلم هم به وضوح (وضوح، برای مخاطب عام) فضای عشقی عرفانی به خودش می گيره - که به موقع نشان خواهم داد.

تمام مطالبی رو که متذکر شدم، مو به مو در تحليلم از فيلم - مصداقا و مفهوما - روشن خواهم کرد؛ اما ابتدا لازمه تا «مقولهء همزماني» رو با مثالی ساده توضيح بدم. يونگ در يکی از يادداشت هاش، از بعد از ظهر يک روز می نويسه که در اتاق کارش بيماری رو ويزيت می کرد. بيمار از خواب عجيب ديشبش می گفت و سوسک های طلايی که توی خواب ديده بود. يونگ می نويسه: در همين هنگام، صدای برخورد شيء ای رو با پنجرهء اطاقم شنيدم. وقتی به طرف پنجره رفتم و بازش کردم، ديدم يه سوسک طلايی وارد اتاق شد. ماجرای عجيبی يه، نه؟! سهراب هم در شعر «ساده رنگ» يه اتفاق همزمان رو به تصوير کشيده:

من اناری را می کنم دانه، به دل می گويم:

خوب بود اين مردم، دانه های دلشان پيدا بود.

می پرد در چشمم آب انار: اشک می ريزم.

مادرم می خندد.

رعنا هم. ( ساده رنگ / ص ۳۴۳ - ۳۴۴)

هر کدوم از ما ممکنه در برخورد با اين اتفاقات همزمان، واکنش مختلفی رو نشون بديم. اما اونچه جالبه متناقض بودن اين واکنش هاست. شايد عده ای بترسن، اما عده ای هم  می خندن. عده ای اين اتفاق رو خيلی جدی ميگيرن( مثل خود يونگ که به دنبال تحليل و شناخت ماهيت اينگونه مقولات رفت) و عده ای هم بی تفاوت از کنارش ميگذرن. خيلی از افرادی که ديندار هستند، ايمان خودشون رو مديون اينگونه اتفاقات همزمانی هستن: گرفتارهايی که نذرشون ادا شده يا مشکلشون رفع شده، اون هم با اتفاقاتی که مستقيما به خدا يا اهل بيت نسبت ميدن؛ همونجور که افراد بی اعتقاد هم با تحليل ديگه ای از همين اتفاقات به نتيجه ايی درست برعکس می رسن. نکتهء قابل توجه در اينگونه اتفاقات، قابليت اونها در «توجيه پذيري» يه. هر کس ميتونه به فراخور ديدگاهش، نظری در مورد اينگونه مقولات بده و اونها رو توجيه کنه. اما از جهت هنری اون چيزی که اهميت داره، «نماد گونه بودن» اين اتفاقاته. اين اتفاقات، نمادی هستند تا ظاهرا پيامی رو به ما برسونن (سهراب هم با به تصوير کشيدن اين اتفاق، ميخاد اين پيام رو گوشزد می کنه که پيدا بودن دانهء دل مردم دردسر سازه و اشک همه رو در می ياره). از همين جهت، نقش نماد در فيلم مارمولک خيلی پر رنگه و اين وجه نمادگرايی، فيلم رو پر از کنايه و تعريض و ايهام کرده. بهتره توضيح مختصری در مورد «نماد» بدم بعد وارد تحليل فيلم بشيم: نماد يا سمبل در اصطلاح ادبی، به مشبهٌ به هايی گفته ميشه که وجه شبه های بسياری دارن، و همين وجه شبه های بسيار توجيه پذيری اون رو - حتی تا حد تناقض - ممکن ميکنه.

در تحليل فيلم قبل از هر چيز بايد از نمادها شروع کنيم که برای تشخيص ساختار کلی فيلم به نظر من نقش اساسی داره؛ اون هم با عنوان فيلم:«مارمولک». از ويژگی های مختلف مارمولک مثل تند و تيز بودن، فريبکار بودن(با جا گذاشتن دُمش) اونچه که وجه شبه رضا مثقالی و مارمولک قرار گرفته، از ديوار راست بالا رفتنه. وجه شبهی که هم با خالکوبی رو دست رضا مثقالی، هم با لقبی که به رضا دادن ( رضا مارمولک) و هم با نمای اول فيلم که رضا مشغول بالا رفتن از ديوار مردمه به خوبی روش تاکيد شده. جالب اينکه طرز بالا رفتن رضا مثقالی رو هم به گونه ای نشون دادن که از جهت تصويری کاملا حرکت مارمولک رو تداعی می کنه(موقعی که از ديوار زندان بالا می رفت تا کبوتری رو از لای سيم خاردار نجات بده). اين نماد از نشان های مهم فيلمه ( مهم از جهت مفهومی)؛ چرا که رضا چه در هويت اصلی خود ( رضا مثقالی)، و چه در نقش حاج رضا احمدی( امام جماعت مسجد) هيچ وقت اين «بالا رفتن» رو ترک نمی کنه. يکجا از ديوار، يک جا از منبر. اين حفظ هويت اصلی به خوبی با نگه داشتن نام کوچکش «رضا» نمايش داده شده. اگر اسم فاميل نمادی از هويت خانوادگی و در صورت بسط، موقعيت اجتماعی يک نفره، رضا با ترک اين اسم فاميل( مثقالی) و گرفتن اسم فاميل ديگه (حاج آقا احمدی)، تغيير موقعييت اجتماعی ميده و موفق به حفظ اسم کوچک خود در گفتار و لقب خود در رفتار ميشه. اينجاست که تعريض مارمولک به جماعت آخوند هم شدت پيدا می کنه. چرا که اون ها هم بالا ميرن( از منبر) تا مال مردم رو غارت کنن( به ياد بيارين صحنه ای رو که دل انگيز نوچه هاش رو فرستاده تا از بقال محل پول زور بگيرن. وقتی از مغازه می يان بيرون، دل انگيز پيش حاج رضا به نوچه اش ميگه:« بده من پولو؛ حاجی از خودمونه» يعنی آخوند جماعت هم به نوعی با ما همکارن!!!). با چنين تحليلی، اين نماد مفاهيم متناقض رو ايجاد می کند:  

قبلا همه از ديوار بالا رفتن رضا(مثقالی) رو عملی ناشايست ميدونستن، اما الان از رضا(احمدی) ميخان که از منبر بالا بره:(آقای فضلی بعد از اولين اقامه نماز جماعت در مسجد الامير، با اشاره به منبر به حاج رضا احمدی ميگه: حاج آقا به فيض برسونين). اونجور بالا رفتن بايد دور از چشم مردم باشه و اينجور بالا رفتن جلوی چشم مردم. در حالی که در نظر رضا مارمولک نتيجه هر دوی اين بالا رفتن ها يک چيزه:چاپيدن پول مردم. يه جا به زور، يه جا با رغبت؛ يکجا برای غارت دنيا، يکجا برای غارت دين:( وقتی ماموريت های شبانهء حاج رضا لو ميره و مردم برای مشارکت در امر خير شبانه!!، خدمت حاج رضا ميرسن؛ بقال محله دسته ايی پول در ميياره و به عنوان خمس و زکات به حاج رضا تحويل ميده. جالب اينکه همين مرد بقال ميگه:«حاج آقا! ما مستحقين شهر رو ميشناسيم».{ ديگه نپرسيم: تو که مستحقين رو هم ميشناختی، چرا پول زکات و خمست رو نگه داشتی تا حالا!! }. رضا مثقالی با ملبس شدن به لباس روحانيت - که نمادی از تغيير ظاهری موقعيت اجتماعی در يک جامعهء تبعيض زده اس - با تعجب و استهزاء با اين تناقض ها برخورد ميکنه: يکجا وقتی که مامور قطار، حاج رضا رو به يک کوپهء خالی دعوت می کنه و رضا بعد از مستقر شدن در کوپه، نگاهی به لباسش می کنه و ميخنده.{ اين قسمت فيلم از بخش های حساسه فيلمه، چرا که در يک نمای چند ثانيه ای از داخل قطار به محوطهء ايستگاه، کبوتر سفيدی(همونی که نجاتش داده بود) از گوشهء کادر به پرواز در می ياد. حتما ميدونيد به کجا و برای چه ماموريتی)}. / يکجای ديگه هم وقتی که غلامعلی - پسر حاج فضلی - رو مشغول معاشقه با دوست دخترش می بينه و در خطاب به اون که ميگفت: «من به درد روحانيت نمی خورم»، با طنز عکس جواب ميده: «اتفاقا من هم مثل خودتم، اما روحانيت به دردم خورد». / اما شايد مهمترين تناقض اونجا باشه که رضا در چهرهء حقيقی خودش به سرقت مسلحانه متهم ميشه ( تهمتی که بعدا مشخص ميشه نارواس)، اما وقتی که با لباس روحانيت از توالت مرکز جرم و اتهام( قهوه خانهء مظفری) در می ياد، جناب سرهنگ با لحنی متعجب و اندکی خوشحال بهش ميگه:« عجب سعادتی حاج آقا»؛ و بدون هيچ سوء ظن و اتهامی راهش رو ميگيره و ميره. / همچنين رضا در  بخش ديگه ای از فيلم، با زمزمه کردن شعر معروفی استهزاء خودش رو نشون ميده:« من از خار سر ديوار دانستم - که ناکس کس نمی گردد از اين بالا نشينی ها».  اگر چه در چنين فيلم ذاتا متناقضی، حتی اين شعر هم نمی تونه مصداق قطعی داشته باشه و اتفاقا می بينيم که خار سر ديوار( سيم خار دار بالای ديوار زندان) آغاز گر ماجرايی شد که ناکسی مثل رضا مارمولک از طريق بالا نشينی، کسی (رضا احمدی) بشه (تحول روحی - معرفتی رضا).

يکی ديگه از کارکردهای متناقض اين نماد، نقشی يه که هم در حفظ وجهء روحانيت حاج رضا بازی می کنه و هم در لو دادن چهرهء اصلی اون يعنی دزد بودنش. دقيقا مثل شهردار مادلن که هيچ چيزی ژان وال ژان بودنش رو لو نداد، جز نيروی زيادی که داشت(در صحنه ای که بايد گاری رو از روی پای مردگاريچی برداره). من که در عرصهء بينا متنی بارها به همخوانی فيلم با داستان بينوايان ويکتور هوگو برخورده بودم، در نگاه گذرايی که امروز به برخی نظرات وبلاگها در اين مورد داشتم اين شباهت رو  ديدم که مورد توجه قرار گرفته. البته نمی دونم با چه قراينی، و شايد که هم بيشتر به مضمون کلی فيلم نظر داشتن؛ اما قرينهء من برای اين همخوانی صحنه ايی از فيلمه؛ صحنه ايی که آقای دل انگيز (شوهر سابق فائزه) به خونهء فائزه (زن طلاق گرفتش) رفته تا اونو مجبور به برگشتن به خونه و زندگيش کنه. حاج رضا به محض ورود به اين صنحه و اطلاع از ماجرا، می پرسه:« به پليس که خبر ندانين، ان شا الله تعالی؟». بعد از اينکه شهردار مادلن فيلم، مطمئن شد که از بازرس خبری نيست با خيال راحت نقش ژان والژان بودنش رو ايفا می کنه و مثل مارمولک از ديوار ميره بالا. اين صحنهء فيلم برای من همخوانی بسيار هيجان انگيز و جالبی با بلند کردن چرخ گاری توسط ژان والژان داشت. به جز تهمت نا روايی که ژان والژان و رضا مارمولک رو به هم شبيه ميکنه، وجه شبه قويترشون «نماينده بودن» اين دو نفره: شهردار مادلن نمايندهء مردم شهرشه و حاج رضا به قول خودش «نمايندهء تام الاختيار خدا در اين محله و تمام محله ها». نتيجهء بازگشت به هويت اصلی اين دو قهرمان هم مشترکه: محبوبيت بيشتر مردمی. اما در اين اشتراک، تضادی هم هست: عمل قهرمانانهء ژان والژان در حکم پايان هويت فرعی اونه(پايان نمايندهء مردم بودن) و عمل رضا مارمولک در حکم تثبت نقش حاج آقا احمدی به عنوان نمايندهء تام الاختيار مردم (نکتهء جالب اينه که از نماينده تام الاختيار خدا بودن تا نمايندهء تام الاختيار مردم شدن - تا جايی که اجازه داره از خونهء مردم و مسايل زناشوييشون سر در بياره - بيشتر از يک لوکيشن فاصله نيست).  

البته همونجور که دنبال کردن داستان بينوايان بدون در نظر گرفتن زمان و مکان داستان که مصادف با انقلاب فرانسه اس، گمراه کننده ميتونه باشه، غفلت از نقد سياسی - اجتماعی فيلم مارمولک هم به نظر من نوعی نگاه تک بعدی يه. لذا در ادامهء بحث نمادها، اجازه ميخام که نقد اجتماعی خودم رو با تحليل کاراکتر های فيلم آغاز کنم. من توی اين فيلم، دو شخصيت - يا بهتره بگم دو نماد - متضاد ديدم. دو شخصيتی که از ابتدا فيلم تا انتها حضور نامريی خودشون رو به فيلم تحميل کردن. يکی آقای مجاور (رئيس زندان) و ديگری حجت الاسلامی که در بيمارستان هم اتاقی رضا مارمولک بود (به احتمال زياد اين حجت الاسلام، همان حاج رضا احمدی يه که قرار بود به عنوان پيش نماز به مسجد الامير بره، ولی فوت می کنه. احتمال ميدم که در بخش هايی از فيلم که ممکنه در مونتاژ يا تدوين!!! حذف شده باشه، رضا مارمولک تمام اطلاعات رو از ايشون گرفته باشه. چون رضا در صحنهء وضو خانه که از قطار برای نماز پياده شدن، به سرهنگ ميگه که به عنوان امام جماعت مسجدی به نام الامير انتخاب شده و بعد همهء اين مطالب عينا درست درمی یاد). کل فيلم  تقابل دو ديدگاهی رو به نمايش ميذاره که اين دو نفر، نمايندهء اون دو ديدگاهن و شخصيت رضا مارمولک - اگر چه ظاهرا نقش اول فيلمه - تنها تا جايی حضور داره که در لباس حجت الاسلام احمدي، بتونه عقيده و مرام اون رو ( عقيدهء پلوراليزمی = راه های رسيدن به خدا، به اندازهء انسان ها ) تبليغ کنه.  چنانچه می بينيم که بعد از خلع لباس شدن(به نماد بودن لباس توجه شود)، حضور رضا و به دنبال اون، جريان فيلم هم به اتمام ميرسه.

شايد براتون عجيب باشه که من نقش اول فيلم رو تا حد يه بدلکار تقليل داده باشم؛ پس بهتره قبل از اينکه تعجبتون به انکار منجر بشه، به تجزيه و تحليل اين دو شخصيت و تبيين تقابل اين دو بپردازم. اول از شخصيت آقای مجاور - رئيس زندان - شروع می کنم. مخاطب فيلم با عقيده و ديدگاه آقای مجاور در همون گفتگويی که در اول فيلم با رضا مارمولک داره، به طور کامل آشنا ميشه. گفتگويی که بايد به دقت تحليل بشه:

رضا: سام اليک.

مجاور در حاليکه پروندهء سياه رضا رو تماشا می کنه: سلام آقای رضا مثقالی.

رضا سرش رو پايين ميندازه: مخلص شما.

مجاور در همون حال: نامهء اعمالت که حسابی سياه. (> شقاوت اخروی)

رضا: زندگی يه ديگه (ايهام: پروندهء من نماد روزگار سياه منه / > لا معاد لمن لا معاش له)  

مجاور: اينطور که معلومه، مدت زيادی رو بايد با هم زندگی کنيم. فی الواقع تا آخر عمرت.

رضا: خيلی بايد ببخشين جناب مجاور، من خيلی اينجا نمی مونم. تو پروندم اشتباهی شده.

- عجب!!

- بـــــــــــــله.    من وکيل گرفتم، فرجام کردم.

مجاور برای اصلاح کردن حرف رضا: تقاضای فرجام کردی، البته.

-  حالا، به هر حال؛ ميدونی آقا،   من اهل سرقت مسلحانه و اين حرفا نيستم.  محرم و صفر و رمضون سرقت تعطيل، - گلاب به روتون - نجسی حروم. ... به ما بهتون زدن.( علت تاکيدم روی ماه رمضان رو بعدا خواهم گفت. فعلا اينو تو ذهنتون داشته باشيد)

 - تموم شد؟     بنده که شما رو نمی شناسم؛ می شناسم؟! استناد من به اين پرونده اس که جلومه. اين پرونده به من ميگه که شما آدم ناراحتی هستين. ميگه چندين بار برای جرايم مختلف به زندان رفتين، ولی هرگز اصلاح نشدي. در يک کلام، به من ميگه شما وجودت برای جامعه مضره.

رضا با لحنی اعتراض آميز: آره، ولی..

مجاور: تو حرف من نپر عزيزم. همهء اينا رو گفتم، ولی يه نکته باقی موند. و اون اينکه به نظر من تو خوبی.

- قربون شما

- نه فقط تو، همه خوبن. فطرت همه پاکه. حتی اون قاتل؛ حتی تويه سارق مسلح. 

رضا ميخاد اعتراض کنه: ااااا

مجاور: تو حرف من نپر، عزيزم! بگو ببينم، مردم به خودشون زحمت ميدن، رژيم غذايی ميگيرن برای چي؟ ها؟ برای چي؟

رضا سرش رو پايين ميندازه، و مثل اينکه حوصلهء اين بحث رو نداره جواب ميده: خب واسه اينکه لاغر شن ديگه.

مجاور با من من کردن، حرف رضا رو تکميل می کنه: برای لاغر شدن و برای سلامتی. من ميگم برای سلامتی روح هم بايد رژيم گرفت. يه رژيم روحی. پس اينجا زندان نيست، منم رئيس زندان نيستم. اينجا يک کلينيک امراض روحيه.

رضا با تعجب آميخته به استهزاء: عجب!!

- و شما بيمارايی هستيد که به اينجا مراجعه کردين تا سلامت روح و نفس خودتون رو تحت رژيم روحی مجاور به دست بيارين.    من شما رو ميفرستم به بهشت، ولو به زور.

رضا ميخنده.

- کجای اين حرف خنده دار بود.

رضا با حالتی بچه گانه: هيچ جاش. همينکه ميخاين با زور بفرستينمون بهشت، بامزه بود يه ذره. 

- بله، به نظر عجيب می ياد؛ ولی شدنی يه. ...

در ديالوگ های آقای مجاور چند نکته قابل توجه وجود داره. يکی تلميحش به حديث پيامبره که وقتی تعدادی از بستگانش از قبيلهء قريش، در جنگ بدر توسط مسلمين اسير شدن، پيامبر خنديد و فرمود: تعجب می کنم از قومم (بستگانم) که بايد با غل و زنجير اونها رو به بهشت ببرم. اگر چه تاريخ در اين تقابل، بيشتر حق رو به خندهء رضا داده تا خندهء پيامبر. چرا که می دونيم نه تنها سران قريش به بهشت نرفتن، بلکه بعد از فوت پيامبر، موجب فتنه و گمراهی کثيری از مسلمين هم شدن. اما نکته ای که من ميخام مورد تحليل قرار بدم اين قسمت حرف آقای مجاوره:«بنده که شما رو نمی شناسم؛ می شناسم؟! استناد من به اين پرونده اس که جلومه. اين پرونده به من ميگه... ». همين حرف آقای مجاور در آغاز فيلم به تصوير کشيده ميشه، موقعی که جواب سلام رضا رو در حالی ميده که سرش توی پرونده اس. اون نيازی نداره سرش رو بلند کنه و به خود رضا نگاه کنه، اون از طريق پرونده، رضا رو می بينه. پرونده ای که رژيم قضايی جامعه برای رضا درست کرده(به ايهام تبادر و تضاد رژيم قضايی با «رژيم غذايي» دقت کنيد). پس بهتره بگيم آقای مجاور نماد و نمايندهء نظام حکومتی جامعه اس. نظامی که بنيان اصلی حکومتش بر فقه و قضاوت و دسته بندی مردم به خوب و بده( > تقسيم رهبری به خودی و غير خودی). اگر چه طبق آموزه های اسلاميش معتقده که «همه خوبن. فطرت همه پاکه. حتی اون قاتل»؛ اما مشکل اينه که اين نظام حاضر به رويارويی مستقيم با اين فطرت پاک همگانی نيست و بيشتر ترجيح ميده که مردم رو از زوايهء پرونده ايی که خودش با معيارهای خودش برای مردم ساخته، نگاه کنه بدون اينکه به خودش زحمت سر بالا کردن رو بده( > آقای مکارم شيرازی - گفته شده - که بدون ديدن فيلم در موردش نظر داده بودن!!!!!). طبق اين تحليل ديگه اين مهم نيست که اينجا زندانه يا کلينيک امراض روحی، بلکه موضوع اصلی برای من مخاطب اينه که اين زندان يا کلنيک امراض روحی وسعتی داره به اندازهء کل جامعه. اين موضوع به صورت نمادين خودشو در صحنهء گذرايی از فيلم نشون ميده: صحنه ايی که رضا مارمولک از ديوار زندان بالا ميره و بعد از آزاد کردن کبوتر، منظرهء بيرون زندان رو برای يک لحظه تماشا می کنه. در نمای کوتاه بيرون زندان، دو سرباز - که همشکل سربازان داخل زندان هستند - رو می بينيم. اين نماد به خوبی نشون ميده که بيرون زندان هم نوعی حصر و محدوديت هست. تنها تفاوتش اينه که توی زندان تو در خدمت سربازان هستی و در بيرون اونها در خدمت شما!!!.

حالا طبق قانون تضاد دياليکتيکی، در اين فضای راست گرای متعصب فيلم(جامعه) جای چی خاليه؟ لابد يک وزير ارشاد مستعفی ( به ياد بياوريد کتاب «شازده کوچولو» نوشته آنتوان دوسنت اگزوپرى با ترجمهء« احمد شاملو» رو ) که در دوم خرداد به عنوان نماينده مردم برگزيده بشه. اون هم با تکيه بر افکار پلوراليزمی دکتر سروش که مرجع فکری جبههء دوم خرداده. نقشی که خيلی ساده و راحت بر عهدهء حجت الاسلام رضا احمدی گذاشته شد.

... ادامه دارد

 

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]