سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

دوشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٦

 

.

.

.

«چشمه ی قند»

گفتاری درباره ی طنز شعر حافظ

کنون که چشمه ی قند است لعل نوشینت

سخن بگـو و ز طوطی شکر دریغ مدار

 

طنز آمیخته با شعر حافظ از موضوعات مورد علاقه ی حافظ پژوهان متاخر است. در این عرصه می توان از کتاب «مکتب حافظ» استاد منوچهر مرتضوی یاد کرد که با عنوان "مقدمه ایی بر حافظ پژوهی" گشاینده ی این باب به روی محققین بوده است و همچنین از مقالات وزین استادانی چون خرمشاهی و شفیعی کدکنی که هر یک برگ زرینی بر این فصل افزوده اند[1].

1

طنز حافظ را می توان از یک سو به ماهیت ایهامی و ابهامی زبان شعر او باز گرداند و از سوی دیگر به ذهن نقاد و تیزبینش که با صداقت و خلاقیت، چون جامی جهان نما احوال روزگار خویش را بر ما عرضه داشته است. این دوسویگی را البته میتوان در كاركرد اجتماعی زبان ایهامی جمع كرد؛ چرا كه ماهیت ایهام را بدون در نظر گرفتن بعد اجتماعی آن كه مبنایی روانی دارد، نمی توان مورد شناسایی قرار داد. ظهور سخن ایهامی در جامعه ی پر خطری كه آلوده به تظاهر و سیاست است، كاركردی امنیتی برای قایل آن دارد تا در سایه ی تاویل، ضمن پاسداشت عقاید و حفظ موضع اعتراض، از پذیرش مسئولیت گفته ها و تبعاتش طفره رود. نمونه ی این كاركرد اجتماعی ایهام در اقوال منقول از ابن جوزی مشهور است كه می كوشید تا گرایشات شیعی خود را از این طریق پنهان سازد[2]. اما این گونه سخن در پرده گفتن ها، برای حافظی كه اعتقاد و انتقادش از گرایشات فرقه ایی فراتر رفته و با بنیاد شریعت متظاهر سر ناسازگاری داشته است، مسلماً كاركردی حیاتی تر خواهد داشت.

واژه ی طنز (مترادف Irony) در شعر حافظ، باید بنابر خصوصیات ذهن و زبان او و بویژه نوع كاربرد آن در فرهنگ معاصر وی مد نظر قرار گیرد، نه به معنی آنچه که امروزه از آن منظور و انتظار داریم. از اینرو با برابر دانستن آن با ملاحت و شیرین زبانی، می توان بر وسعت طنز حافظ افزود؛ وسعتی كه در فهم تك تك ابیات شعر او می باید مطمح نظر باشد. حافظ خود واژه ی طنز را یکبار در اشعارش به کار برده است که ظاهراً معنی استهزاء و طعنه ایی توام با شیرین زبانی را افاده می کند:

در نیل غم فتاد، سپهرش به طنز گفت     الان قـد نــــــدمــتَ و ما یَنفــع النـَــدَم

( دیوان حافظ / غزل 312 )

حافظ شاعری ایهام گوست و هر ایهامی حتی ساده ترین نوع آن، خواه ناخواه مایه ای از طنز را در خود نهفته می دارد:

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد     قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

( غزل 178 )

این شیخ شدن محتسب، از یک جهت به زاهد شدن او نظر دارد که اگر روزگاری پا به پای قصه ی بدنامی حافظ در هر سر بازاری می گشت اکنون در گوشه ی خانقاهی به طاعت نشسته، و چنان به عبادت خود مشغول و مغرور گشته که فسق و فجور گذشته اش را از یاد برده است. اما از آنجا که محتسب شعر حافظ را تاب مستوری نیست، می توان شیخ شدن را به پیر شدن و ناتوانی از بازار گردی هم تعبیر کرد و ابتلایش به عارضه ی فراموشی.

از ویژگی های جالب ایهام حافظ، بسط و غلبه آن بر کل بیت است. واژگانی که چه بسا به خودی خود چند پهلو نیستند، در رابطه با عناصر مختلف بیت معانی گوناگون می یابند و موجب زایش یا تداعی مضمون های متعدد می گردند؛ چنانچه میتوان گفت كه فهم معنی بیت در گرو کشف آن ایهام می باشد. اینگونه ایهام ها در برابر ایهام واژگانی، ایهامی ساختاری را شكل می دهند كه تنها در بافت یك بیت ماهیت خود را آشكار می كنند. به این بیت توجه کنیم:

دعـای گوشـه نشیـنـان بلا بگـردانــــــــد     چرا به گوشه ی چشمی به ما نمی نگری

( غزل 452 )

گوشه نشینان در میانه و معرض دید نیستند، از اینرو میان گوشه نشینان و با گوشه ی چشم نگریستن به ایشان تلازمی هست. در این صورت، بیت چنین معنا خواهد شد که حافظ در خطاب به معشوقش بگوید:«ما معتکفان مستجاب الدعوه را اگر به گوشه ی چشم عنایتی بنگری، دعاگو و بلاگردان خود خواهی کرد»؛ معنایی بی روح و توام با لاف کرامات و مقامات. اما فراموش نکنیم که حافظ تواناست تا ناقابل ترین واژگان را مستعد ایهام کند؛ لذا گوشه نشینان را می توان به آنان که در گوشه ی چشم یار نشسته اند هم معنا کرد. حافظ که به قول خود همیشه هواخواه خدمت و دعاگوی دولت یار است به طنزی لطیف می گوید:«اگر تو ما را نه در چشمت، بلکه حتی در گوشه ی چشمت هم بنشانی و ما را گوشه نشین کنی، به حکم آنکه دعای گوشه نشینان مستجاب می شود دعاهای پیوسته ی ما نیز در حق تو عاقبت به اجابت خواهد رسید»؛ و می کوشد تا بدین حیله راهی به دل دوست بیابد.

گستره ی دامنه ی ایهامات شعر حافظ از سوی دیگر وابسته به مهارت او در ابداع و استعمال استعارات است. دو نمونه ی جالب در این مورد، یکی آنجاست که سر پر خیال و سرمست خود را به خمخانه ای تشبیه می کند که باکی از شراب ندارد و اینگونه سراسر بیت را ایهام می بخشد:

ما را ز خیـال تو چـه پـروای شراب است     خم گو سر خود گیر که خمخـانه خرابست

( غزل 29 )

و دو دیگر، آنگاه که به حکم ﴿ انّهم لَفی سَکرَتهم یعمَهون ﴾ ( سوره ی حجر/ آیه ی72 ) مردمان را مست و خراب می داند و جهان را به خرابات مانند:

هر که آمـد به جهان نقش خـرابی دارد     در خرابات بگوئید که هوشیار کجاست

( غزل 19 )

این طنز نهفته در ایهام را حتی می توان در سوزناکترین ابیات شعر حافظ هم جستجو كرد:

عـدو چــو تیـغ کشـــد من سپـر بینــدازم     که تیغ ما به جز از ناله ای و آهی نیست

( غزل 76 )

این شیرین زبانی حافظ انکار کردنی نیست که تیغ و آه را بر این وجه که هر دو کشیدنی اند، معادل و مترادف هم قرار میدهد.

ابهام های شعر حافظ نیز چنین خاصیتی دارد که با طرح سوال و جوابهایی، مخاطب را به سرچشمه ی مبهم و مملو از گوشه و تعریض خود راهنمائی می کنند، در حالیکه اگر بدون دقت نظر به آنها نگریسته شود ممکن است حتی زائد به نظر آیند:

برو معالجه ی خود کن ای نصیحت گو     شراب و شاهد شیرین کرا زیانی داد؟

( غزل 113 )

ظاهر کلام با توجه به شناختی که از ذهنیت حافظ داریم ایجاب می کند که مصراع دوم را از جنس استفهام انکاری بدانیم؛ یعنی حافظ معتقد است که شراب نوشی و شاهد بازی کسی را زیان نمی دهد و دلیلی برای ترک آن نیست؛ اما ابهامی در ذهن مخاطب باقی است و آن اینکه چرا حافظ شخص نصیحت گو را به معالجه کردن خود توصیه می کند؟ اینجاست که ابهام شعر طنز لطیفی را آشکار می سازد: احتمالاً این نصیحت گویان که به قول حافظ «چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند»، از شراب و شاهد شیرین زیانی دیده اند که باید بروند و خود را معالجه کنند! گویی از بدی بختشان، شراب و شاهد به مزاج ایشان نساخته و از اینرو به طبیب و علاج نیازمند شده اند. حافظ در بیتی دیگر، برای این مستی توام با ناراستی واعظان شهر چنین حسن تعلیل می آورد و مست بودنشان را چنین تعریض می زند:

اگـر ز مـردم هشیـاری ای نصیـحت گـو     سخن به خاک نیفکن، چرا که من مستم

( غزل 315 )

اینگونه ابهامات را باید غیر از کج تابیهای زبانی که ناشی از ساختار دستوری و نحوه ی قرائت شعر است مورد بررسی قرار داد، چرا که بیشتر به فهم مخاطب از متن مربوط است تا ساختار خود متن[3]. به صفت «جهان بین» در این بیت توجه کنیم:

خـاک ره آن یـار سفـر کـرده بیـاریـد     تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

( غزل 89 )

این صفت که ذکرش مسلماً نه زائد بلکه ضروریست، در ارتباط با «یار سفر کرده» می تواند معنازا باشد. جهان دیدگی نتیجه ی سفر کردن است؛ از اینرو حافظ اضماراً بیان می دارد که چشم او نیز جهانگرد و جهان بین بود و یار می توانست با نشستن در چشم او، در عین اقامت به سیر و سفر بپردازد. پس بر این اساس چشم جهان بین که در ظاهر به معنی چشم بیناست، ایهام می یابد: چشمی که اهل بصیرت و معرفت است/ چشمی که جهانگرد [شاید برای یافتن یار سفر کرده] است. جالب آنكه این ابهام را در صریحترین ابیات حافظ هم می توان مشاهده كرد:

در نظر بازی ما بی خبـران حیرانند     من چنینم كه نمـودم دگر ایشان دانند

( غزل 193 )

حقیقتاً هم بسیاری در شناخت مقام حافظ حیرانند؛ حیرت میان ظاهر و باطن و میان بود و نمود او. این حیرت را زمینه ایی تاریخی هم تشدید می كند؛ عارفانی چون فخرالدین عراقی كه در نظربازی خود جلوه ی الهی را می جستند. اما حافظ مخاطبانش را در این حیرت نمی پسندد و با صراحت می گوید من حقیقتاً همانگونه ام كه در ظاهرم می نمایانم، دگر خود می دانید كه حجت ظاهرم را باور كنید و یا نظربازی ام را به لاطائلات عارفانه تاویل كنید. این بازگشت به ظاهر، در اجتماع بیماری كه آلودگی نفسانی را تا بطن طریقت نفوذ داده است، به اعتقاد من از دردشناسی و دواطلبی حافظ خبر میدهد.

2

مهمترین موضوع طنز حافظ را دین ستیزی بی محابانه ی او دانسته اند و چنانچه استاد شفیعی کدکنی تذکر می دهند، در نقیضه گویی های طنازانه ی حافظ کمتر می توان عنصری از عناصر مذهبی را (اعم از عقاید کلامی چون معاد و بهشت و دوزخ؛ اعمال عبادی و ملزومات آن مانند نماز و روزه و تسبیح؛ و مفاهیم اخلاقی نظیر ریا، عجب و...) نیافت، اما حافظ در حرمت [تابو] شکنی از مقدسات دینی، گاه به حریم خطرناکی گام می نهد و بهانه ساز کسانی می شود که او را به کافرکیشی و کفر اندیشی منسوب می کنند:

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند     اشـهی لـنـا و احـلی من قبـلـه الـعــذارا [4]

( غزل 5 )

این هتک حرمت جسورانه ی حافظ از همان نخستین برگ دفتر دیوانش، معتقدان او را به حیرت و تفکر وا می دارد که چگونه باید چنین ابیاتی را معنا کرد تا به حریم مقدس شرع بی حرمتی نشود:

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید     که سـالک بی خبـر نبود ز راه و رسم منـزلها

( غزل 1 )

مسلماً حافظ از ما نمی خواهد که جام می را بر روی سجاده بریزیم، بلکه مراد او، جواز می نوشی بر سر سجاده و در وقت نماز است؛ چنانچه اگر در حال مستی شرابی هم بر سجاده ریخت باکی نباید داشت[5]. این حافظ که به اذعان خود نکته بین دقیق قرآنی است مسلماً از تقابل این فتوای خود با آیه ی صریح قرآن آگاه است که می فرماید:﴿ لاتَقربُوا الصَّلاهَ و انتـُم سُکاری ﴾ در حالی که مستید به نماز نزدیک نشوید. ( سوره ی نساء/ آیه ی43 ) او این جایگزینی حال مستی با حالت نماز را در بیت دیگری رندانه تر بیان می دارد:

"وقت" عـزیـز رفـت بــیــا تـا "قضـا" کنیــــم     عمری که بی "حضور" صراحی و جام رفت

( غزل 84 )

اما آیا حقیقتاً لازم است که این گونه طنز گویی ها را به این مباحث فنی دینی ـ کلامی کشاند؟ آیا نباید نصیحت نظامی را شنید و در شعر و فن او نپیچید؟ مگر حافظ میراث دار آن مکتب شعری نیست که آیات دهشت ناکی چون این آیه ی  قرآنی را كه می فرماید:﴿ و تَرَی الناسَ سُکاری و ما هم بسُکاری و لکن عذابَ اللهِ شدیدٌ ﴾ و [روز قیامت] مردمان را مست بینی درحالی که مست نیستند، بلکه عذاب خداوند شدید است. ( سوره ی حج/ آیه ی2 )، با چنین مضمون عاشقانه ایی تلطیف میکند:

سـرمست زییم و مسـت میریم     هم مست دوان دوان به محـشر

( دیوان شمس/ غزل 1055 )

در مورد این بیت حافظ نیز آیا نباید بجای تقابل اندیشی میان نماز و مستی، فهم آن را در نگاه نکته سنج حافظ به سجاده ی بیرنگ زاهدان ریاکار جست؟ سجاده ایی که از بس به آب ریا و تعصب و وسواس شسته شده (سجاده آب کشیدن) که دیگر رنگ و رو باخته و بیرنگ گردیده است؛ و این لطیفه ایست که شاعر معاصر، سهراب سپهری با دقت بی نظیر خود آنرا در می یابد و چنین به شعر می کشد:

کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد. ( هشت كتاب/ صدای پای آب/ ص280 )

پس این رنگین کردن سجاده، به دست آوردن حرمت بر آب رفته است. این سجاده در ستیزی که حافظ مشربان در طول تاریخ با نمادهای متظاهرانه ی دینی داشته اند، همواره از رنگ پذیری ناچار بوده است؛ حال زمانی به رنگ شراب و زمانی به لکه ی هسته ی زردآلو. پس می بینیم که گاهی ممکن است جدی گرفتن بیش از حد حافظ و عدم توجه به بنیان طنز کلام او ما را از مقصود شعر باز دارد. شاهد این مدعا را می توان در این بیت مناقشه برانگیز یافت:

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت     آفریـن بر نظر پاک خطاپوشش باد

( غزل 105 )

حتی اگر سخن حافظ شناس گرانقدر، جناب آقای خرمشاهی را بپذیریم که حافظ ذهن فلسفی ـ کلامی پیشرفته ایی داشته، باز باید در این سخن ایشان تامل کرد که «حافظ در این بیت به کل پیشینه ی مساله ی شر و عدل الهی اشاره دارد.» پیوند این بیت با مساله ی دیرینه ی شر که بسیاری از عاقلان را سرگردان این دایره کرده، و همچنین تحقیق در پیشینه ی تاریخی آن و ذکر آراء گوناگون در این باب، نهایتاً ما را به دراز اندیشی هایی وا می دارد که چندان گره از معمای بیت نمی گشاید[6]. اما اگر بجای این مباحث فلسفی ـ کلامی، تنها طنز حافظ را جدی بگیریم آنگاه می توانیم از دریچه ی دیگری هم به این بیت بنگریم:

نخست باید توجه داشت که در جهان شعر حافظ، تحقیق در معمای هستی فسون و فسانه است، از اینرو او به جای راز دهر جستن و به حکمت این معما گشودن، حدیث مطرب و می می گوید و چیزی را خوشتر از فکر می و جام نمی داند. وی جای گره از سپهر گشودن، ترجیح می دهد که گره از دل بگشاید:

گـره ز دل بگشـا وز سـپهـر یاد مکن     که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

( غزل 101 )

او راز دهر را در می صاف می جوید و سرّ حکمت را از فلاطون خم نشین شراب می پرسد. حافظ حتی اگر صاحب گنج حکمت باشد هم تا خراب (مست) نشود آن را آشکار نمی سازد:

شـرابـم ده و روی دولت ببین     خرابم کن و گنج حکمت ببین

حال باید پرسید که برای چنین شخصی که با داشتن هزار عقل، صلاح را در مستی می داند؛ و برای چنین طرز تفکری که به این سادگی حکمت و معرفت را به مطایبه می گیرد، چه اهمیتی دارد که فلسفه ی شر چیست و یا در عالم آفرینش شری هست یا خیر؟ مگر آنگاه که در دیوان او می خوانیم:«بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد»، انتظار داریم که مانند لایب نیتس در اثبات مونادش اقامه ی دلیل فلسفی کند؟! مسلماً خیر، بلکه استدلال حافظ دلیل تراشی است برخاسته از نکته دانی و بذله گویی او:

بـعـد از اینـم نبــود شـائبـه در جـوهـر فـرد     که دهان تو در این نکته خوش استدلالی است

( غزل 68 )

و همینکه استدلالش را خوش می خواند نه متقن، آشکارا نشان می دهد که نظر حافظ به امثال این مسائل فلسفی از جهت حسن شناسی (Aesthetic) است. پس از چنین کسی که در اندیشه ی خود همواره از رویارویی با دریای ناپیدا کرانه ی هستی می گریزد و به کشتی می پناه می برد، می توان انتظار داشت که از تمام قصه ی خیر و شر عالم صنع هم به خطا و صواب فعل خود بسنده کند، و این نکته با لاادری گرایی که به گفته ی استاد مرتضوی، از خصوصیات جهان بینی رندان است موافق تر می نماید. به بیان دیگر، باید از خود پرسید که وقتی پیر دردی کش حافظ می گوید که در عالم هستی شری نیست و اساساً اندیشه ی نیک و بد، زشت و زیبا و خطا و صواب ساخته ی آفریدگان است نه اقتضای آفرینش، رند عاشق پیشه و شراب خواره و بدنامی چون حافظ که معتقد است تمامی این هنرها (خطاها) را به میراث فطرتش یافته، از این سخن چه فهمی خواهد داشت؟ او در بیتی جواب را می گوید:

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان     هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

( غزل 203 )

چنانچه اگر به شخص خطاکاری ـ بویژه اگر رند هم باشد ـ بگوییم که هیچ فعل خطایی در جهان وجود ندارد، مسلماً او هم به جای چون و چرا در فلسفه ی وجودی شر، چون حافظ به رای و نظر لطف ما آفرین خواهد گفت که با این سخن خود، خواه ناخواه وی را از خطا پاک دانسته ایم و خطایش را پوشانده ایم؛ و این مصادره به مطلوب سفسطه آمیز به شیطنت حافظ نزدیک تر است تا آن گونه مباحث فیلسوف مآبانه[7].

3

حافظ در پاره ایی از طنـزهایش که محصول تناقضات عقـلی و همچنین عرفی روزگــــار اوست، راه خلاف آمـد عادت را می پیماید و می کوشد تا با نگرشی رندانه تر از معاصرانش، با جمع اضدادی چون زاهد و رند، صومعه و دیر، مست و مستور و تقوا و گناه در اشعارش، و برقراری پیوندهای تازه میان آنان به موقعیت های خنده آوری دست یابد:

ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند     امام شهر که سجـاده می کشید به دوش [8]

( غزل 283 )

و به ترکیبات فرحبخشی نظیر "صوفیان باده پرست"، "نرگس جماش شیخ شهر" و "هاتف میخانه" (طبق روایات، فرشتگان در جایی که شراب نوشند وارد نمی شوند). بویژه که حافظ در این امر به خوبی اصل غافل گیری را بکار می گیرد. میانه ی این بیت توقف و تاملی کنیم:

شرممان باد ز پشمینه ی آلوده ی خویش          گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

( غزل 373 )

گاه نیز خود حافظ با برانگیختن اختلافی دست به آفرینش این اضداد می زند، مانند این نمونه که بر سر گشودن و بستن در میکده ها، زاهد و خدا را مقابل هم قرار می دهد:

اگر از بهر دل زاهد خود بیـن بستند     دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

( غزل 202 )

از این میان، مواردی که برای جمع آن باید بعدالمشرقین را پیمود، و تضادهایی که به حد تناقض می رسند تاثیر پنهان تری در زبان طنز حافظ یافته اند. تقابلاتی نظیر این دو بیت:

آنچه او ریخــت به پیمانه ی ما نوشیـدیم     اگر از خمر بهشست و اگر باده ی مست

( غزل 26 )

در این بیت حافظ برای می نوشی خود تعلیلی هنری می آورد که غرض از پیمانه کشی، متابعت تقدیر الهی است نه مستی و سرخوشی. از اینرو او دو نقیض را مقابل هم می نشاند؛ یکی باده ی مست [کننده] و دیگری شراب بهشتی که به فرموده ی قرآن مست کننده نیست:﴿ لا فیها غَولٌ و لاهُم عَـنها ینزَفونَ ﴾ نباشد در آن تباهی عقل و نه ایشان [بهشتیان] از آن مست شوند. ( سوره ی صافات/ آیه ی 47 )

به هوای لب شیرین پسران چنـد کنی     جوهـر روح بـه یـاقوت مذاب آلـوده

( غزل 423 )

یاقوت مذاب استعاره از شراب است و حافظ می گوید:«تا کی می خواهی ذاتی روحانی را به رنگ شراب بیامیزی به این امید که شاید چیزی شبیه لب معشوق، سرخ و لطیف بدست آوری». توجه داریم که تقابل و تفاوت دو عنصر این معادله، یعنی جوهر [ذات] که درونی ترین و مخفی ترین بعد یک شی است از یکسو، و رنگ که بیرونی ترین و سطحی ترین ویژگی آن است از سوی دیگر به قدری است که تنها طنز حافظ قادر به این کیمیاگری می باشد. به جهت همین باریك اندیشی حافظانه، انتظار می رود ذهنهای دقیق با کشف این پیوندهای دور و دراز، همچنان تا مدتها بتوانند گنجینه ی لطایف شعر او را استخراج کنند. جالب آنکه این نقیضه گویی، در اندیشه ی حافظ هم موثر بوده است که مهمترین نتیجه ی طنزآمیزش، خلط مفاهیم اخلاقی با مضامین رندانه و عاشقانه است. به عنوان نمونه، او از وجوب نشنیدن وعظ بی عملان، رفتن به میکده را نتیجه می گیرد:

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس     که وعظ بی عملان واجب است نشنیـدن

( غزل 393 )

و خطا بودن بوسیدن دست زاهدان را علت و توجیهی برای بوسیدن لب جام می داند:

مبـوس جز لب ساقی و جـام می حافظ     که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

( همان )

در مطلع همین شعر وقتی می خوانیم:

منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن     مـنـم که دیـده نیـالـــوده ام به بـد دیـــدن

( همان )

در مصراع دوم انتظار می رود که حافظ از ترک بدبینی و عیب جویی بگوید، اما با پیوند دادن این بد ندیدن به مهرورزی با رخ خوب که در ابیات پایانی می آید، توجه می یابیم که سخن از نظربازی اوست نه ترک فعلی قبیح!

همچنین این طرز تفکر، عکسهای جالبی در شعر حافظ تصویر کرده است: مثل هنگامی که بجای توبه به دست زاهد، از دست زاهد توبه می کند:«از دست زاهد کردیم توبه»؛ یا بجای به دست گرفتن ساغر، از ساغر دست گیری می خواهد:«به جز ساغر که باشد دستگیرم.» در شعر حافظ از کشتگان غرامت می خواهند، نه کشندگان:«کاین طایفه از کشته ستانند غرامت». خود او هم اول مست می شود، بعد می می خواهد:

مـی بــده تـا دهـمـت آگـهی از ســـــــرّ قـضــا     که به روی که شدم عاشق و از بوی که مست

( غزل 24 )

تناقض او تا به حدی است كه در تقبیح و تحقیر عقل هم از قیاس كه اساساً شیوه ایی عقل است استمداد می جوید:

قـیـاس كـردم و تـدبیـر عــقـل در ره عشق     چو شبنمی است كه بر بحر می كشد رقمی

(  غزل 471 )

4

در مورد ماهیت طنز به این نکته نیز باید توجه داشت که اگر چه ظاهراً ناشی از پریشانی منطق است، اما تنها هنگامی لطافت و ملاحت خود را خواهد داشت که همچنان به شیوه ایی منطقی عرضه شود؛ یعنی شیوه ی درک طنز و التذاذ از آن باید مبنایی منطقی و قاعده مند داشته، و برای مخاطب قابل قبول باشد. این موضوعی است كه ارسطو از آن به عنوان «تناسب با حقایق» یاد می كند. این خصوصیت را در طرز غزل حافظ به سادگی می توان جست:

سـالـهـا دفتـر ما در گـرو صهبـا بود     رونق میکده از درس و دعای ما بود

( غزل 203 )

رونق میکده چگونه از درس و دعای حافظ حاصل می شود؟ جواب ساده و منطقی است: تا درس خواندنی هست، دفتری باید باشد و تا دفتری باشد چیزی برای گرو شراب هست؛ و این چنین، طلب علم که در تفکر سنتی باید دوری از گناه را به بار آورد هدفی متناقض و طنزی لطیف ایجاد می کند. از اینرو بر ویژگی های طنز حافظ باید اقناعی بودن را هم افزود، چنانچه می بینیم زاهد و عابدی که به تعریض های حافظ از اصل و اسب افتاده اند، دیگر محال است که اعتبار گذشته ی خود را بیابند.

این تحلیل های منطقی حتی آنگاه که ما را به جواب نرساند، باز هم می تواند با طرح سوالات خود طنز شعر حافظ را نشانمان دهد:

خون خور و خاموش نشین کآن دل نازک     طـاقـت فـریــــــــاد دادخـــــــــواه نـــدارد

( غزل 127 )

این چگونه نازك دلی است که وقت بیداد سنگ و قسی است و هنگام دادخواهی، نازک طبع؟! آیا این نازکدلی، تعریض زبان تیز حافظ نیست که حتی معشوق را هم بی نصیب نمی گذارد؟ و در آخر اینکه، توجه به این منطق طنز حتی می تواند توجیه کننده ی خرابی قالب قافیه در این بیت باشد:

صـلاح کـار کجـا و من خـراب کجا     ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

( غزل 2 )

این خراب کردن تعمدی قافیه (خراب/ تا به) تاکیدی هنریست بر بی صلاحی و خرابی خود حافظ. البته این شوخی ساختار شکن چندان بی سابقه نیست؛ چنانچه شیخ محمود شبستری نیز در مثنوی "گلشن راز"، برای نشان دادن پیاده بودن خود در فن شاعری [و البته فروتنی خود]، تعمداً در بیتی «عمر» و «شعر» را با هم قافیه می سازد:

همه دانند کاین کس در همه عمر     نکـرده هیـچ قصــد گـفتـن شعر

( گلشن راز / بیت 78 )

 

 

 

 

 

 

پی نوشت ها:


 


1. آقای خرمشاهی در کتاب «چارده روایت» خود، موارد طنز حافظ را در فصلی مستقل کاویده اند. ر ک: چارده روایت (مجموعه مقاله درباره شعر و شخصیت حافظ)/ بهاء الدین خرمشاهی/ چاپ دوم 1368/ انتشارات کتاب پرواز/ مقاله ی نظری به طنز حافظ/ ص 88

2. عبدالرحمن بن علی حنبلی معروف به ابن جوزی واعظ. از او پرسیدند: علی افضل است یا ابابكر؟ جواب داد:«مَن كانت بنته فی بیته» (كسی كه دخترش در خانه ی اوست) كه این سخن هم بر ابوبكر كه دخترش عایشه را به خانه ی پیامبر فرستاد صدق می كند و هم بر علی كه دختر پیامبر در خانه ی او بود. باز روزی از وی در مورد تعداد خلفاء پرسیدند؛ گفت:«الم كم اقول؛ اربعه، اربعه، اربعه» (چقدر بگویم، چهار تا، چهارتا، چهارتا) كه جمع آن می شود دوازده.

3. شنیدن ابهام از ظرایف علم تاویل (هرمنوتیک) می باشد. این ابهام متوجه تمام زوایای لفظی یک بیت و لحاظ آنها در معنایابی آن است که می تواند نتایج خوشایندی به بار آورد. یک نمونه در شعر حافظ:

گـره به بـاد مـزن گر چـه بـر مـراد رود     که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

( غزل 88 )

اختلاف نسخ در این بیت، معروف است و غالب حافظ شناسان ترجیح داده اند روایت دوم آنرا بپذیرند که چنین است:"... که این سخن به مثل مور با سلیمان گفت"؛ زیرا طبق کتب تفسیری، بر باد رفتن [نابود شدن] سلطنت سلیمان را مور به او گفته است نه باد. اما ابهام این جمله که کمتر مورد توجه قرار گرفته، عبارت «به مثل» است که حافظ در بیتی دیگر آنرا به معنی «مثلاً» و «تمثیلاً» بکار برده است:"عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت". اما در این بیت می تواند به این معنی باشد که باد که مسند شاهی سلیمان را به هر کجا می برد، نه به زبان لفظی بلکه به زبانی تمثیلی و کنایی، حکایتگر بر باد رفتن پادشاهی دنیوی است. لذا اگر نسخ متقدم بر روایت اول دلالت داشته باشند می توان آنرا از جهت معنایی هم درست دانست. چنانچه در سخن مور هم این باد است که نمایانگر و ممثل بر باد رفتن پادشاهی سلاطین است:«[مور] گفت: دانی تا چرا باد را در فرمان تو کردند؟ [سلیمان] گفت: نه. گفت: برای آن تا بدانی که بنای ملک تو و ملک همه دنیا بر باد است و آن را که بنا بر باد باشد، پایدار نباشد.»[روض الجنان و روح الجنان فی تفسیر القرآن/ ابوالفتوح رازی/ ج 15/ ص 23/ ذیل تفسیر سوره ی نمل، آیه ی 18]. این تصرف حافظ در اصل داستان کاملاً هنری و مبدعانه است. از جهت دیگر توجه داریم که تغییر واژه ی "باد" به "مور" توسط کاتبان، کاملاً قابل انتظار است؛ اما بالعکس آن بعید می باشد. سخن گویی باد هم در داستان سلیمان مشهود است، چرا که باد رساننده ی سخن دیگران به گوش سلیمان بوده است؛ پس از جهتی باد هم در گوش سلیمان سخن می گفته؛ و نکته ی آخر اینکه، این سخن گفتن تمثیلی اشیاء بی جان را در شعر حافظ باز می توان جست:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند     پنهان خـوریـد بـاده که تعـزیر می کنند

( غزل 200 )

این تقریر (و اقرار) کردن چنگ و عود نیز «به مثل» است نه حقیقی. همینکه چنگ و عود را به جهت آشکار کردن عیش و خوشی میزنند (← چنگ زدن)، تمثیلی است برای زدن کسانی که عیش باده نوشی را آشکار می کنند.

4. از طنزهای حافظ در این بیت آنكه مادر (ام) را از دختركان نوجوان (عذرا) شیرین تر و خواستنی تر می داند.

5. حافظ در بیتی دیگر همین مضمون (رنگین کردن در اثر مست و خراب شدن) را گفته است:

دلق حافظ به چه ارزد؟ به می اش رنگین کن     وانگهش مسـت و خراب از سـر بـازار بیـــار

( غزل 249 )

6. ر ک: حافظ نامه (بخش اول) / بهاء الدین خرمشاهی / انتشارات علمی و فرهنگی/ چاپ نهم 1378/ ص 463 الی 478 ؛ و یا چارده روایت/ مقاله ی شرح یک بیت دشوار/ ص 29 الی 47

7. نمونه ی دیگری از این مصادره به مطلوب رندانه ی حافظ:

شراب خانگی تـرس محتسب خورده     به روی یار بنوشیم و بانگ نوشـانوش

( غزل 283 )

شراب هر چه بیشتر بماند (ولو به بهانه ی ترس از محتسب)  مرغوب تر می شود، بویژه که خانگی هم باشد.

8. برای درك طنز حافظ، باید از لحاظ دستوری به مصراع دوم این بیت توجه داشت.  این مصراع تفسیر ضمیر متصل مفعولی (دوشش: دیشب او را) در مصراع نخست می باشد. به عبارت بهتر، این امام شهر كه شهره به سجاده به دوش كشی و معروف به با تقوائی است، با تمام ابهت و عظمت خود در یك "ش" مختصر و تحقیر شده است.

 

 

.

.

.

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]