ابراهیم؛ سرگردان میان مدنیت و بدویت (بخش نخست) - سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

دوشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٦

ابراهیم؛ سرگردان میان مدنیت و بدویت (بخش نخست)

. 

پیش از به دنیا آمدن ابراهیم، بشریت حادثه ایی عظیم را پشت سر نهاده بود: انسان در نخستین تجربه ی مدنی خود شکست خورده بود. روایت تورات در این مورد گویا است:

«در آن روزگار همة مردم جهان یک زبان داشتند * مردمان هنگام کوچ به سمت مشرق، زمین همواری در سرزمین «شنعار» یافتند و در آنجا مسکن گزیدند *‌ و به یکدیگر گفتند:«بیایید خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم» و ایشانرا آجر به جای سنگ بود و قیر به جای گچ * و گفتند:«شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سر به آسمان کشد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم؛ تا مبادا که بر روی تمام زمین پراکنده شویم.» * و خداوند نزول فرمود تا شهر و برجی را که بنی آدم بنا می کرد نظاره کند * و خداوند گفت:«زبان مردمان یکیست و با هم متحد شده و این کار را شروع کرده اند و اکنون هیچ کاری که قصد آن کنند برای آنها ناممکن نخواهد بود * اکنون نازل شویم و زبان ایشانرا در آنجا مختلف سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» * پس خداوند ایشانرا از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و آنها از بنای شهر بازماندند * از آن سبب آنجا را بابل [به معنی اختلاف] نامیدند زیرا که در آنجا خداوند زبان تمامی اهل جهان را مختلف ساخت و ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود... » [کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب یازدهم]

این روایت که به داستان برج بابل شهرت یافته است، پیدایش اختلاف زبانی را عذابی الهی توصیف می کند که بر سر بشر نازل گردید. اما مگر انسان چه کرده بود که سزاوار چنین عذابی شد:«شهری برای خود بنا نهیم و برجی را که سر به آسمان کشد تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم؛ تا مبادا که بر روی تمام زمین پراکنده شویم.» از ظاهر این جمله پیداست که انسان ها تنها می خواستند با بنا کردن یک شهر، وحدت و همبستگی خویش را حفظ کنند؛ اما خداوند به دلیلی نه چندان معلوم این وحدت را برنتافت و آن را به کثرت مبتلا کرد. روایت تورات در هویدا کردن نیت و دلیل خداوند برای نزول این عذاب مخدوش استاکنون هیچ کاری که قصد آن کنند برای آنها ناممکن نخواهد بود.» و همچنین دلیل برج ساختن مردمان و معنی "پیدا کردن نام برای خویشتن".

از دست رفتن همزبانی انسان ها که خواه نا خواه، همدلی را نیز از آنان سلب کرد و سبب جنگ و جدال های بسیار در طول تاریخ بشری گردید؛ مصیبتی عظیم به دنبال داشت؛ اما می توان به جنبه ی دیگری از این ماجرا هم نظر کرد و با "ویلهم فون هامبولت" (1835-1767) زبان شناس معروف قرن نوزدهم همعقیده گشت که این تنوع زبانی را نه تنها تنبیهی برای نوع بشر نمی دانست، بلکه آن را همچون موهبتی تلقی میکرد که بواسطه ی آن، هر زبان به کشف تازه ای از جهان دست یافت. این نوع نگاه بیش از تورات، موافق با بینش قرآنی است که اصل اختلاف و تفاوت را موجب معرفت می داند[1] و نشانه هایی برای مردمان [2]. پس در حقیقت شناخت یک چیز، فقط باز شناختن آن چیز از غیر آن است. [3]

بحث از ماهیت شناخت، به طور جدی از زمان فیلسوف و ریاضی دان معروف فرانسوی، رنه دکارت (1596 ـ 1650) آغاز شد. او دو ویژگی را برای حقیقی بودن یک شناخت لازم می دانست: وضوح و تمایز ، و با این کار به طور ضمنی شناخت را از بازشناخت جدا کرد. می توان از دکارت پرسید که آیا واضح بودن از طریقی غیر از متمایز بودن حاصل می شود؟ پیش از جواب، به تحلیل این دو ویژگی باید پرداخت:

«واضح بودن» که بر پایه ی قیاس با "خود" (Ego) شکل می گیرد، نگرشی درون نگرانه و وحدت گرایانه را منتج می گردد که توجه به عمق یا به زبان فلسفی، ذات و کل دارد.به قول امانوئل لویناس؛ فیلسوف معاصر فرانسوی، «آگاهى از نفس یا خود، در عین حال آگاهى از کل است»؛ اما «متمایز بودن» که همان قیاس با "غیر" (Non-Ego یاOther ) است، به برون نگری و کثرتگرایی و توجه به سطح یا همان عرض و جزء فلسفی منجر می شود. توجه به عمق و سطح همان تمایزی است که امانوئل کانت ـ فیلسوف قرن 18 آلمانی ـ میان بود (noumenon) و نمود (phenomenon) قائل شد. اما کدام یک از این دو، اصیل و معتبر است؟ وضوح یا تمایز؟ کل یا جزء؟ 

جواب ابتدایی موافق سطح است؛ زیرا عمق نگری و توجه به خودِ شی، هرگز در طول تاریخ تفکر بشری نتوانسته است مانند رقیب خود یعنی سطح نگری، استقلال و وحدت ادعایی خود را حفظ کند؛ چنانچه در نظریه ی مُثُل افلاطونی که حد افراط این ادعاست، شاهدیم که برای فهم هر شی ناچار دست به دامن غیر آن ـ حال در مفهوم مُـثُـل ـ می شویم و باز بحث تمایز را خواه ناخواه به میان می کشیم: هستی سایه ای می شود از عالم مثل و به اندازه ی همان سایه بودنش، متمایز از آن. «حجاب» در معنای صوفیانه ی خود به خوبی این فاصله و تمایز را می رساند.

همانگونه که تفکر عرفانی و دینی هم نشان می دهد، هر گونه تلاش برای اثبات وجود عمق برای هستی، تفکر را به بیرون از آن عمق پرتاب کرده است که مقصد آن نه بازگشت به سطح، بلکه نوعی صعود به ماورای سطح است. درون نگری طبیعت، ماوراء طبیعت را حاصل کرد نه مادون آن را. همچون روزنی که از درون هسته های بنیادین ماده، راه به وسعت کهکشان ها می گشاید. آرزوی وصول به وحدت نه تنها در عالم واقع بلکه حتی در روایت [یا اسطوره] بهشت نیز تحقق نیافت. در بهشت هم مرز و تمایزی بود که رویکرد به آن موجب پیدایش معرفت شد: درخت شناخت نیک و بد.

و [خداوند] به او [آدم] گفت:«از همة میوه های درختان باغ بخور بجز میوة درخت شناخت نیک و بد؛ زیرا اگر از میوة آن بخوری مطمئن باش که خواهی مرد.» [پیدایش: باب 2: آیه 16 و 17] 

پس درخت شناخت نیک و بد، درخت مرگ هم هست و در تناقض و غیریت با درخت حیات:

«خداوند انواع درختان زیبا در آن باغ رویانید تا میوه های خوش طعم دهند. او در وسط باغ درخت حیات و همچنین درخت شناخت نیک و بد را قرار داد.» [پیدایش: باب 2: آیه 9]

اما جالب آنکه آدم و حوا با آنکه تنها از خوردن درخت شناخت منع شده بودند، اما هرگز از میوه ی درخت حیات نخوردند[4]. به عبارت دیگر، تا هنگامی که درخت شناخت مورد توجه آدم و حوا نبود، غیر آن یعنی درخت حیات نیز ناشناخته مانده بود؛ اما همینکه ماحصل درخت شناخت خورده شد، شناختن درخت حیات و خوردن میوه ی آن هم امکان پذیر شد. این نکته را از سخن خداوند می توان دریافت:

«سپس خداوند فرمود: حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می شناسد، نباید گذاشت از میوة درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند.» [پیدایش: باب 3: آیه 22]  

و اینگونه بود که با شناخت دیگری، مرگ برای همیشه وارد زندگی آدمی شد و با ظهور مرگ، هر گونه تلاش برای ساختن وحدت و کلیت از میان رفت[5]. گویی وحدت تنها در «تُهو بُهو» بود[6].

 

... ادامه دارد

پی نوشت ها:

1.   :﴿ ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و أنثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ای مردمان! ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و در گروه ها و قوم های مختلف قرار دادیم تا یکدیگر را بازشناسید. (سوره حجرات: آیه 3)

2.   ﴿ و من آیاته خلق السماوات و الأرض و اختلاف ألسنتکم و ألوانکم انّ فی ذلک لایات للعالمین و از نشانه های اوست آفرینش آسمان ها و زمین، و تفاوت زبان ها و رنگ های شما؛ براستی که در این [اختلاف] نشانه هایی است برای جهانیان. (سوره روم: آیه 22) 

3.    این مطلبی است که در شناخت پدیده های بسیاری نظیر رنگ ها بکار می گیریم. ما برای تعریف و تعیین هر رنگی ناچاریم آن ها را در میان دو رنگ دیگر در یک سلسله قرار دهیم تا از طریق بازشناختن آن از دو رنگِ طرفین آن، به شناخت آن نائل شویم. پس «تعیین» از «تشخیص» سرچشمه می گیرد. مثال دیگر در مورد نوشتن حروف است. می دانیم که طرز نگارش حروف به تعداد انسان های یک زبان متفاوت است. به عنوان مثال ما حرف "کاف" را به انحاء گوناگون می نویسیم، اما چگونه است که قادر به خواندن همة آن کاف های گوناگون به صورتی واحد هستیم؟ یک "ک" تا هنگامی قابل خواندن به صورت یک واحد صوتی است که اختلاف خود را با حروف دیگر نظیر "گ"، "ب" و غیره که ممکن است با آن مشتبه شود، حفظ کند. پس می بینیم که ما "ک" را از طریق «بازشناسی» آن از سایر حروف «می شناسیم».

4.  احتمالا هنوز ذهن آدم تفکر را نمی دانست تا تناقض سخن خداوند را دریابد؛ زیرا اگر ابتدا از میوة حیات می خورد و بعد از میوه ی شناخت نیک و بد، آنگاه یا باید سخن خدا مبنی بر مردن آدم دروغ در می آمد و یا اینکه درخت حیات خاصیتش را از دست می داد که در هر صورت تناقضی بود یا در گفتة خداوند و یا در آفریدة او.

5.  امانوئل لویناس نخستین نقاد مفهوم «کلیت» را اینگونه معرفی می کند:«نخستین‏بار در متن فلسفه ی فرانتس ‏روزنتسوایک بود که با نقدى ریشه‏اى از مفهوم کلیت روبرو شدم، فلسفه‏اى که مضمون اصلى‏اش‏ بحثى در باب هگل است. نقطه ی شروع این نقد تجربه ی مرگ است؛ یعنى تا آن حد که فرد ادغام‏ شده درکلیت هنوز بر اضطراب یا هراس از مرگ غلبه نکرده، و تقدیر خاص خود را نیز هنوز نفى نکرده‏است، پس یقینا خود را در بطن کلیت راحت و آسوده حس نمى‏کند یا به عبارت دیگر، کلیت هنوزبه خود «کلیت نبخشیده است.»

6.   Tohu-Bohu؛ تعبیر تورات از خالی و بی شکل بودن زمین در آغاز آفرینش. ر ک: پیدایش: باب 1: آیه 2

 

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]