سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

 

 

.

.

ترس و طنز

 

فیلم «اخراجی ها» را می دیدم: یک فیلم بد ساخت و خوش طنز[دقیقاً مثل این ترکیب اخیر من]. اما چیزی که میخواهم از آن بگویم نه این فیلم، بلکه منشاء پیدایش طنز است. برای این امر لازم است صحنه ایی از فیلم را به یادتان بیآورم. احیاناً همه ی شما این صحنه را بر سر در سینماها دیده اید: نمایی كه اكبر عبدی ماسك شیمیایی را روبروی خود نگه داشته است و با ترس به آن می نگرد. این تصویر به اعتقاد من، تجسم گویایی از ماهیت طنز است.

حادثه ایی منجر گردید تا من اعتقاد یابم که طنز ریشه در ترس آدمی دارد. این حادثه را یکی از دوستانم تعریف می کرد. در رابطه با زلزله ی چند وقت پیش تهران، دوستی تعریف کرد که خواهر کوچکش [حدوداً ده ساله] بعد از زلزله با ترس و لرز آرام آرام قدم بر می داشت و به دیگران می گفت:«آروم راه برین، زمین لقّـه!» من هم در زمان خدمت سربازی شاهد بودم که چگونه با افزایش ترس به قابلیت طنز گویی دوستانم افزوده می شد. احساس می کردم طنز موجب تخلیه ی انرژی انباشته شده ایی می گردد، انباشتگیی كه ناشی از ترس بود؛ و همین «انفجاری بودن» (ظهور ناگهانی و نیندیشیده) برای من حد تشخیص و تمییز مابین طنز با شوخی و مزاح و امثالهم گردید[1]. طنز نیندیشیده و فی البداهه است و دقیقاً مانند ترس با کل وجود ما در تعامل است، برعکس مزاح که صرفاً یه اتفاق در زبان است و یا شوخی که ممکن است حادثه ایی در موقعیت اجتماعی ما باشد. ما می توانیم از مزاح و شوخی ناراحت و یا حتی عصبانی شویم، اما در مقابل طنز راهی جز خنده نداریم و این فصل تمییز آدمی است: حیوان ضاحکی [خندانی] که به سریعترین راه تخلیه ی ترس دست یافته است. این تخلیه ی آنی احیاناً با ماهیت ترس مرتبط است. رعب و ترس (fear) بر خلاف اضطراب (anxiety) كه حالت انتظار برای خطری شناخته یا نشناخته است، ناشی از برخورد ناگهانی و بدون آمادگی با یك خطر معین می باشد.

از سوی دیگر انسان ها سعی در مخفی کردن ترس های خود دارند و به نظر می رسد طنز هم هر چقدر مخفی تر ]و شاید ناخودآگاهانه تر[ باشد با ترس همریشه تر و در نتیجه ناب تر است. البته وجه شبه های دیگری هم می توان میان این دو جست؛ مثل تناقض نمایی. ماهیت متناقض طنز از گذشته مورد توجه بوده است، اما در كاركرد ترس هم تناقضی نهفته است و آن هنگامی است كه ما چیزی را كه موجب ترس مان است دوست خود بپنداریم. از آنجا كه ما به دنبال منشاء پیدایش طنزیم نه شناخت اینزمانی آن، مثالی از یك كهن الگو كه تقریباً در تمام فرهنگ ها و اقوام بدوی قابل پیگیری است می آورم: در این جستجوی ریشه های ترس و طنز، بیندیشید به نخستین انسان هایی که از صدای رعد و از لرزش زمین و یا وزش طوفان ها ترسیدند؛ اما همین انسان های بدوی، آسمان و زمین و كلاً عوامل و عناصر طبیعی را نه تنها دشمن خود ندانستند بلكه به منزله ی پدر و مادر خود با آنان روابط نسبی برقرار كردند. «آباء علوی» [پدران آسمانی] و «امهات اربعه» [مادران چهارگانه: آب، باد، خاك و آتش] نمونه ایی از این پندار بدوی در ادبیات ماست و این به اعتقاد من اوج تناقض و طنز است كه آدمی، موجب ترس خود را سبب ایمنی فرض كند.

هم اكنون به یاد كودكی افتادم كه وقتی مرتب مادر خود را صدا میزد، مادرش با عصبانیت جواب داد:«مرض!» [← قهر طبیعت] و كودك كه بارها خود را با صفاتی چون "عزیزم" شنیده بود، بلافاصله گفت:«من مرضم؟! من جیگرم.» [← تلاش برای بازگشت مجدد به دامان طبیعت]. كودك مثال ما مسلماً طنزپرداز نیست، او كه بارها از مادرش این جمله را شنیده بود:«تو جیگر منی»، تنها دچار یك تناقض درونی و در صدد رفع آن بود. پس می توان گفت همانگونه كه ترس حاصل تکانه هایی در محیط آرام بیرونی آدمی است، طنز هم فوران تکانی است كه جریان آرام و معمول ذهن را برهم می زند. این پریشانی ذهن نوعی زبان پریشی طنزگونه را هم ایجاد می كند. صرف لكنت زبان از روی ترس برای ما صحنه ایی خنده آور است ( البته به یك شرط، و آن اینكه خودمان در ایمنی باشیم). گونه ایی از این زبان پریشی كه كاربرد طنز آن را در اشعار حافظ به كرات دیده ایم چیزی است كه «ایهام» می نامیم: واژه ایی كه به جای یك معنا بر دو یا چند معنا دلالت دارد. البته می دانیم كه كاركرد این عدول از هنجار، نه تنها مضر نیست بلكه از جهت قابلیتی كه برای انكار و در نتیجه، در امان ماندن از تبعات گفته های خودمان به ما می دهد بسیار هم سودمند است. پس اگر این فرض ما راجع به پیوند ترس و طنز صحیح باشد، باید «ایمنی» را به عنوان وی‍ژگی مشترك تمامی طنزها و مقصد نهایی همه ی ترس ها بیآزمائیم.

احتمالاً همه ما این لطیفه ی نه چندان مودبانه را شنیده ایم. لطیفه ناظر بر رابطه ی نامشروع زن یك شخص با یكی از كاسبان محله (عباس آقای قصاب) است، بدین مختصر كه روزی در غیاب شوهر، مجالی برای معاشقه ی این دو دست می دهد كه با فرارسیدن بی هنگام وی بساط عیش برهم می خورد و عباس آقای ماجرا در كمد لباس ها پنهان می شود. مرد (كه با انتساب به یك شهر، بر بی غیرتی او تاكید شده) همسر خود را برهنه می بیند و می پرسد:«خانوم! چرا لختین؟»

-         زن طلبكارانه:«چون لباس واسم نمی خری.»

-         مرد:«این همه لباس داری.»

-         زن:«كجا این همه لباس دارم؟!»

مرد به سمت كمد می رود و شروع می كند به شمارش لباس ها:«پس اینا چی یه؟ یك، دو، سه .. عباس آقا بیا كنار، چهار ، پنج ...

چه چیز این لطیفه برایمان خنده دار است [یا خنده دار بود]؟ مسلماً "نا دیده انگاشتن". اما به نظر من این نادیده انگاشتن برای زندگی ما نه تنها مطلوب، بلكه ضروری است. شاید تنها معدودی از انسان های مبتلا به وسواس شدید به این حد از بصیرت رسیده باشند كه چشم خود را بر هیچ واقعیتی نبندند[2]. اما نكته اینجاست كه این نادیده انگاشتن شخصیت لطیفه ی ما برای او ایمنی می آورد و این نكته ایست كه همه ی ما ناخودآگاه آن را درك می كنیم و به آن می خندیم. مثال دیگری می آورم كه می دانم جز از طریق شهودی درونی قابل فهم نخواهد بود. بارها افتادن دیگران را دیده ایم و متاسفانه بی اختیار خندیده ایم. من احساس می كنم صرف عمل مكانیكی افتادن خنده دار نیست[3]، بلكه تنها و تنها رفتارهایی كه فرد (از طرز حركات دست و پا و سایر اعضا) برای حفظ تعادل و ایمنی خود انجام می دهد، برای ما كه در وضعی مطمئن تر از او هستیم خنده آور است.

در پایان اجازه می خواهم سوالی را در حیطه ی نقد فیلم اخراجی ها طرح کنم: آیا گمان می کنید چنین فیلم هایی با مضمون اعتقادی و در غالبی طنز، آن هم با چنین استقبال بی نظیری از سوی مخاطبان، قادر به اشاعه ی مسائل دینی در جامعه خواهد بود؟ من جواب منفی خود را از زبان آدسو راهب در كتاب "نام گل سرخ"؛ اثر امبرتو اكو ابراز می دارم:«خنده ترس را از میان برمی دارد و وقتی كه ترس نباشد، ایمان هم رنگ می بازد.»

 

 

پی نوشت ها: 

 

1. هربرت اسپنسر نیز در كتاب "فیزیولوژی خنده"، خندیدن را نتیجه ی سیلان انرژی در اعصاب می داند كه منجر به حركات نیمه اختیاری و بی هدفی به نام خنده می گردد. نیمه ی اختیاری بودن خنده كه مجالی برای بیرون ریزی نیات درونی است، به خوبی تنوع واژگانی فعل خندیدن در زبان فارسی را توجیه می كند: لبخند، پوزخند، خنده، قهقهه، شكرخند، زهرخند، نوشخند، ریشخند و هرزه خند و ... ظاهراً فرانسویان این تخلیه ی انرژی خنده را خوب درك كرده اند كه خندیدن را دویدن در جا می دانند.

2. مناسب است این سخن فروید را راجع به حالت «تحقیر نفس» كه افراد ماخولیایی نسبت به خود روا می دارند یادآور شوم كه این عملشان را نشان از واقع بینی كاملاً درست آنها می دانست. او می گفت: «تنها مایه ی تعجب ما آن است كه چرا آدمی باید نخست بیمار باشد تا سپس بتواند گیرنده ی حقیقتی از این نوع باشد.»

3. این نظر بر خلاف نظر هانری برگسون ـ فیلسوف فرانسوی ـ است كه تحمیل حركت مكانیكی بر رفتار آدمی را موجب خنده می داند و «عصر جدید» چارلی چاپلین را شاهد می آورد. اما تعمیم حركات انسانی به حیوانات كه در كارتون ها شاهدیم و همچنین تقلید كمدین ها از حركات حیوانات، نمونه هایی خلاف نظر اوست.

ویگتنشتاین سخن معروفی دارد با این عنوان كه "اگر شیر می توانست سخن بگوید، ما چیزی از سخنانش نمی فهمیدیم.» یعنی اگر غیر انسانی مانند شیر می توانست فقط و فقط سخن بگوید نه فعل دیگر انسانی، ما چیزی از سخنانش نمی فهمیدیم، چرا كه سخن باید همراه با حركات و رفتارهای انسانی و مهمتر از آن برخاسته از شرایط انسانی باشد تا برای ما انسان ها معنا دهد. همینگونه نیز اگر انسان فقط و فقط می توانست حركات مكانیكی انجام دهد، نه تنها موجب خنده نمی شد، بلكه فرانكشتاینی می ساخت مناسب سینمای وحشت. در فیلم «عصر جدید» هم  به نظر من، حركات مكانیكی چاپلین در سفت كردن پیچ ها، نه از جهت مكانیكی بودن بلكه از جهت تطبیق وی با شرایط كارخانه جالب است. دقیقاً همانگونه كه شخصت لطیفه ی ما با نادیده انگاشتن عباس آقا، با شرایط تطبیق می یابد و با رویكردی متناقض، اصل واقعیت را هم انكار می كند و هم تصدیق. از طریق این تطبیق كاملاً خلاقانه و غایتگرایانه است كه چاپلین می تواند جامعه تكنولوژی زده را به مضحكه بگیرد و شخصیت طنز ما هم خود را از درگیری با عباس آقا محفوظ بدارد.

 .

 .

 .

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]