سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

جمعه ۳۱ شهریور ،۱۳٩۱

از یادها گذشتن (1)

چیزهایی آدم میشنوه یا می بینه که ارزش ثبت شدن و جاویدان شدن از این طریق رو داره. در مطالبی با عنوان "از یادها گذشتن" می خوام این شنیده ها و دیده هام رو اینجا جاودانه کنم.

این ماجرایی یه که پدرم از قول پدر بزرگم برام تعریف کرده. پدر بزرگم تعریف میکنه که قدیما (احتمالا دهه سی یا چهل) که بعضی وقتا واس خرید اجناس مغازه خواربار فروشیش به بازار مولوی تهران میرفت، توی قهوه خونه یه گدای کوری رو میدید که مثل خیلی از گداها یه تیکه کلامی داشت که هی تکرار می کرد:«خدایا فقط یه بار گفتم.» پدربزرگم میگه خیلی دوس داشتم که ببینم اصلا این گداهه چی میگه و اگه حرفشو درست شنیدم منظورش از اینکه فقط یه بار گفته چی یه. تا اینکه یه روز گدا رو به قهوه خونه دعوت میکنن و ازش میخوان تا ماجرای این تیکه کلامش رو تعریف کنه.

گداهه تعریف میکنه که از یه ایل عشایری بوده که روزی در یه دشت وسیع با فرزندان و اهل و عیالش خیمه میزنه و گاو و گوسفند های بیشمارش رو توی دشت رها می کنه. میگه یه روز که گله رو توی دشت رها کرده بود و هر کدوم از فرزندان و نوه هاش مشغول به کار بودن و خودش هم با نوه کوچیکش بازی میکرد دید بره ای از گله جدا شده و راه کوه رو گرفته و داره میره بالا. میگه من نوه ام رو روی دوشم گرفتم و به هوای برگردوندن بره از کوه بالا رفتم و دنبال بره آروم آروم راه افتادم. میونه تپه بود که خسته شدم و نوه ام رو روی سنگی نشوندم و خودم رفتم بالاتر. مسافتی طی نکرده بودم که به هوای دیدن نوه ام برگشتم و یه نگاهی به پشت سرم کردم و در تمام گستره دشت خیمه ها و گله های گاو و گوسفندم رو دیدم که سراسر دشت رو پوشونده بود. یه لحظه با خودم فکر کردم اگه خدا بخاد تمام این مال و مکنت رو هم از من بگیره، کم کم یه پنجاه سالی طول میکشه. توی این حال و هوا بودم که شنیدم از میون کوه تپه ها داره صدای همهمه و  جوش و خروشی میاد. تا خاستم به خودم بجنبم دیدم سیل عظیمی از اب از پشت کوه دراومد و تمام دشت چراگاه رو در مدت کوتاهی پوشند و تمام اهل و عیار و فزندان و دام منو با خودش جارو کرد و برد.

مات و حیرون خشکم زده بود که چشمم به نوه ی ترسیده و گریونم افتاد که گرگی داره بهش نزدیک میشه. با دستای بی جوونم اسلحه ام رو از دوشم برداشتم که گرگ رو بزنم تیر به نوه ام خورد و جا بجا مرد. دنیا برام تیره و تار شد و اسمون با همه سنگینیش رو سرم خراب شد. لوله تفنگ رو از عصبانیت دست گرفتم و ته اسلحه رو رو سنگی زدم.  دسته چوبی تفنگ شکست و تیکگه های تیز چوب به چشمم فرو رفت و کورم کرد.

بعد از همه حوادث که در عرض چند لحظه زندگی منو زیر و رو کرد تمام باقی مونده مال و منال بجا مونده از سیل رو با خودم به شهر اوردم و خرج دوا و درمون چشمام کردم که بی فایده بود و الان چند سالی هست با گدایی دارم زندگی می کنم.

 

 

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]