سلام بی طمع گرگ

سلام بی طمع گرگ

جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸٧

ابراهیم؛ سرگردان میان مدنیت و بدوئیت (بخش دوم)

 اما در این سیر از وحدت به کثرت و از وضوح به تمایز، انسان تنها نبود، بلکه خداوند نیز او را همراهی کرد. در روایت تورات، خداوند در نخستین عقوبت جمعی خود در داستان طوفان نوح، با برگزیدن نوح و همراهانش و نابود کردن سایر موجودات عملاً بر معیار روشن و یگانه ساختن انگشت گماشت تا وحدت از بین رفته را مجدداً احیا نماید، اما در دومین عقوبت همگانی خود در داستان برج بابل، گویی خداوند ناممکنی حذف غیر را دانسته و به جای گزینش یکی و نابود ساختن دیگری، تمام انسان ها را از یکدیگر متمایز ساخت.

 

داستان نوح داستان یک جایگزینی است و داستان بابل داستان یک جابجایی. در عذاب نخستین، خداوند با نابود کردن کثرت، وحدت را حاکم کرد و در عقوبت دوم، کوشش مردمان جهت وحدت یافتن را با ایجاد اختلاف در میان آنان به کثرت مبدل ساخت. اینجاست که آدمی نخستین گام را از وحدت آسمانی به سمت کثرت زمینی برمی دارد و برای همیشه بهشت را فراموش می کند و از آن پس می کوشد تا آن را در همین زمین هموار بازسازی نماید. شهر بابل با باغ های معلق افسانه ایی خود نخستین تجسم این کوشش بود.

اکنون انسان، اختلاف را که به عنوان یک حادثة غیر طبیعی رخ می نماید، به صورت یک واقعیت طبیعی می پذیرد. طبق آموزة آگوست کنت می توان گفت که با حادثة برج بابل، تغییر نگاه ماوراء الطبیعی به نگرش علمی (طبیعی) آغاز می شود. پس می بینیم که در اندیشة خداوندِ تصویر شده در تورات، پخش کردن جایگزین محو کردن شده است؛ از آن به بعد دیگر خداوند برای عقوبت انسان ها خود هرگز به زمین نمی آید و شخصاً وارد کارزار نمی شود بلکه گروهی را بر گروهی دیگر می شوراند و از این طریق عقوبتش را محقق می سازد. او دانسته است که «متمایز کردن» کم دردسر تر از «متمرکز کردن» است.

اما سطح نگری نیز چندان بی مناقشه نبود. سطح در طول و عرض خود، فضا را مجسم ساخت و در امتداد خود ابعاد سه گانه را  پدید آورد و زمینه ساز مفهوم عمق گردید. ابعاد به آدمی فهماند که سطح نه تنها با سطح منفصل از خود، بلکه با سطح های متصل به خود نیز متفاوت و متمایز است. آدمی دانست که می توان سطوح یک شی را از جهات گوناگون در نظر گرفت؛ اما قبول این اغتشاش که نخستین ضربة نسبی گرایی به میل یگانه بینی و یکسان نگری بود، چندان برای انسان طالبِ وحدت آسان نبود؛ لذا کوشید تا با محو ابعاد و وجه اختلاف آنها در تفکر خود، جهانی واحد بنا کند. انسان با انتزاع دو مفهوم زمان و مکان از ابعاد، کثرت را به رشتة وحدت کشید و به بازسازی وحدت واقعیات متکثر جهان پرداخت و جهان خود ساخته اش را اطلس وار به دوش کشید. انسان خداوند زمین شد و عصیان ظهور کرد. محو فکریِ ابعاد تنها از طریق پوشاندن آن میسر بود؛ برگ انجیری لازم بود تا وجوه اختلاف هر چیز را بپوشاند. اینگونه بود که نماد هویدا شد. نماد سطحی بود برای پوشاندن بُعد؛ چه بعد مکانی و چه بعد زمانی.

داستان مشوش برج بابل در تورات را نیز باید از منظری نمادین دید. کوشش بشر برای ساختن برجی و گردآمدن بر دور آن، در حقیقت پایان سرگردانی انسانها در جستجوی بهشت از دست داده بود. انسان تصمیم گرفت بهشتی با دستان خود در زمین بسازد و اینگونه با خداوند مقابله کند. او برجی می خواست سر به آسمان برداشته، تا مردمان را در هر سوی سطح زمین که پراکنده می شوند باز به دور خود جمع کند. و اینگونه بود که نیازهایی فرای نیازهای مادی او، معماری را پدید آورد. از اینرو عجیب نیست که دیرین شناسان نخستین آثار معماری را در میان قبور گذشتگان یافته اند. انسان تا زنده بود و زندگی می کرد نیازمند ساخت و ساز نشد، اما مرگ او را به سمت هنر معماری کشاند. معماری شکل می گرفت آن هم نه بر مبنای نیاز زیستی آدمی، بلکه به جهت مسائل روحی و روانی او. معماری از نخستین تجلیات نیازهای فرهنگی و معنوی بشر است[8] و جالب آنکه نخستین تجلی تحولات بنیادین فکری هر جامعه را می توان نخستین بار در تغییر شیوه معماری آن دید. این نکته در نخستین گرایشات پست مدرنی عصر حاضر در معماری مشهود بود. 

پی نوشت ها:

 

٨.   چارلز جنکز (Charles Jencks) متنفّذترین حامى پست مدرنیسم در معماری، گفته است:«معماری همواره تماما به‏طور ذاتی نمادین است.»

فرزاد اقبال

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]